تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده - هذیان

افکار پراکنده سپیده

فکر کن نشستم وسط این همه آدم بیربط، دارم یه کار بی ربط تر انجام میدم، گاهی فکر میکنم گم شدم، ولی وقتی به خودم میام، میگم ای دیوونه، تو کی پیدا بودی آخه! حال میکنم که دقیقا پوزیشنم توی زندگی این روزا مثل نشستنم این وسطه! این وسط نشستم ، همه مشغول کارن و من هی فکر میکنم و کار نمیکنم، من احمق زاده شدم، جایی که عقل تقسیم میکردن به دنبال حماقت بودم، حماقتی شیرین و بی انتها! دقیقا تو موقعیتهایی که همه، حتی کم هوش ترین آدمها برای زندگیشون تصمیم میگیرن، من خیره می شم به یه نقطه و به این فک میکنم که: که چی؟! بعد اونا که پیش رفتن، میرم یه طرف دیگه به حالتی میان رفتن و دویدن! بعد خسته می شم و همون وسط راه منتظر میمونم ! هی اشتباه میکنم، هی بیراهه میرم، هی نمیرم، هی درجا میزنم، اما خوشم میاد درس نمیگیرم، اخفش گونه پیش میرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط سپیده   |