این روزها کتاب خوندن و فیلم دیدن بیشتر از هر موقع دیگه ای برام حکم سم پیدا کرده. بدجور دارم دنبال آزادی میگردم٬ آزادی٬ رهایی از هر قید و بندی...!
نمیدونم تا چه حد اختیار داریم که هر کار میخواهیم بکنیم٬ مگه ما تو یه جامعه زندگی نمی کنیم٬ مگه همه کارامون بهم بسته نیست؟ تا کجا اجازه داریم که به معنای بی قیدی زیبایی ها و آزادی ها و دوستی های آدمای دیگه رو لگدمال کنیم؟ نمیدونم تا کجا می تونم و اجازه دارم که پیش برم؟ اصلا نمیدونم که این اجازه و یا حد و حدودش رو کی تعیین می کنه! دارم دنبال تعریفهای جدید میگردم٬ لغات قبلی معانیشون رو از دست دادن و لغات جدید غیر قابل هضمند!
این شهر و آدماش و حتی آرمانهاشون برام تکراری شده٬ میخوام یه جور دیگه ببینم٬ یه جور دیگه فکر کنم٬ یه جور دیگه عمل کنم٬ یه جور دیگه تصمیم بگیرم٬ یه جور دیگه ببینم و تا اطلاع ثانوی لغت " وابستگی" رو از زندگیم پاک کنم!
اونقدر مسئولیت همه اتفاقات زندگیم رو خودم به گردن گرفتم که هرچی میگردم یه مقصر هم پیدا نمیکنم.......!