تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده - به یک دوست قدیمی!

افکار پراکنده سپیده

نوشته بودی " به شانه ام زدی تا تنهائیم را بتکانی. به چه دلخوش کردی؟ تکاندن برف از شانه آدم برفی؟!" ...

نمیدانستم هنوز آدم برفی ماندی٬ اصلا فکر نمیکردم که آدم برفی مانده باشد! می بینی قانون احتمالات را هم از یاد برده ام٬ یادم رفته بود که حتی احتمال صفر هم مساوی با یک است. حل شده ام در این سرزمین قدکوتاهان٬ می بینی تفاوت را هم کنار گذاشته ام. گفته بودی جاه طلبم و اینرا می پسندیدی٬ اما دیگر نیستم٬ دیگر نمی توانم باشم٬ پذیرفته ام که شبیه دیگرانم٬ دیگر زیاد نمیخواهم٬ همه را نمی خواهم٬ کتاب قطور میخوانم٬ فیلم با ریتم کند می بینم٬ عجله ای ندارم٬ زمان هست تا نمیدانم کی...! دل خوش کرده ام به لحظه ها٬ باورت می شود در لحظه زندگی می کنم٬ خوشم به نشستن در کافه ای٬ نوشیدن قهوه ای٬ شنیدن موسیقی ای٬ کشیدن سیگار و صندلی روبرویم که خالی نباشد٬ حالا هرکس از هر کجا٬ کافیست که کتابی خوانده باشد٬ فیلمی دیده باشد٬ یا بتواند حرف بزند٬ تا من گوش نکنم و فکر کنم٬ به چی؟ نمیدانم! هنوز فکر می کنم٬ هنوز هم نمیدانم به چه چیز٬ چه کس و کجا!  چقدر گریه میکردم٬ چه دل پری داشتم آن روزها٬ یادت می آید٬ بار کدام گناه نکرده را به دوش می کشیدم که این همه غمگین بودم؟! مدتهاست که خودم هم اشک خودم را ندیده ام٬ باور میکنی! دیگر اینجا غرور حکومت نمی کند٬ اینجا سکوت حکم میراند. مدتهاست که دیگر در جمعی سکان گفتگو را در دست نگرفته ام٬ زیاد شنیده ام٬ گوش درد گرفته ام٬ گاهی این وزوزها امانم را می برد. کلام زیبا کم شنیده ام٬ غیر از شاملو کسی برایم شعری نخوانده...! وقتی با کسی حرف میزنم اجزاء صورتش رو جابجا میکنم٬ خیلی جالبه٬ حتما امتحان کن٬ اینروزها پازل زیاد می چینم! می بینی همچنان پراکنده حرف میزنم٬ پراکنده می نویسم٬ پراکنده حرف میزنم٬ پراکنده راه میروم و ... . و تو میگوئی زبان وبلاگ نویسی نمی دانم! می بینی هنوز یاد نگرفته ام زبانتان را! یادت می آید با همه می جنگیدم؟! نمیدانم کدام حق نداشته ام را خورده بودند! حالا اما نه حقی دارم و نه توانی که حقم را طلب کنم! چقدر راه می رفتم! نفس ندارم برای قدم برداشتن! آدمها برایم غریبه اند٬ به خیابان که میروم حس اصحاب کهف را دارم یا نه شاید این درست نباشد٬ حس انسانهای غارنشین را دارم! باورت نمی شود پول من هم با این آدمها فرق دارد!نوشتنی زیاد دارم اما گفتنی هیچ!

نمیدانم چرا این همه را اینجا برایت نوشتم!شاید چون فقط تو از گذشته ام میدانی٬ از آن سر پرشور!

 و یادم نمی آید چرا بر شانه ات زدم! فقط سوال نکن٬ عادت جواب دادن را ترک کرده ام! اما یک چیز را می دانم ! دیوانگی هایت را دوست دارم و گاهی شیطنت می کنم و به دیوانگی هایت چنگ میزنم٬ نمیخواهم آزارت دهم٬ اعتنا نکن٬ راهت را برو٬ ... !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:20  توسط سپیده   |