من دارم می ترسم، نفهمیدم چی شد، اما یهو یه صدایی اومد و من ترسیدم ، صدای شکستن، خرد شدن، بعد از اون صدا همیشه میترسم، از همه آدما می ترسم، اونا قوین، اونا مسلحن، من نه سلاح دارم ، نه قدرت، فقط یه چیزایی دارم و میدونم که به هیچ دردی نمیخوره، من از همه آدما فراریم، به غیر از چند نفر که هنوز ازشون نترسیدم، من از تاریکی نمی ترسم، تاریکی رو دوست دارم، من از خودم می ترسم،من کوچیک شدم اونقدر که هرکسی میتونه منو قورت بده، من فقط خودمو دارم، باید با خودم کنار بیام، باید بفهمم، باید نترسم، باید بجنگم،....! واقعا این همه کارو خودم تنهایی انجام بدم؟!
من از فردای شهری که توش نفس میکشم میترسم، من از گرسنگی مردم کشورم می ترسم، من از جنگ می ترسم...!
قبلنا نمی ترسیدم، اون سنگفرشای خیابون ولیعصر و اون حکاکیها رو خیلی دوست داشتم، اما الان از اون طرحها هم می ترسم، ...
من از تنهایی می ترسم...............................................
