تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

گم شده ام، بیش از حد تحمل میکنم، شاید میخواهم صبرم را محک بزنم! به زودی خسته خواهم شد، میدانم!
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:28  توسط سپیده   | 

چه زود پیر شدم! چرا به یاد نمی آورم چه هنگام به این دنیای واقعی پرت شدم؟! آرزوهایم را چه کسی باخود برد؟!

روزی من بودم و دنیایم و آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی ام! من شاد بودم، دنیایم زیبا و بزرگ و آرزوهایم دور و پر رنگ! حالا باز هم منم، دنیایم کوچک و خفه کننده و آرزوهایم در دستانم ولی پژمرده!

با خیال راه میرفتم، با خیال رویا می بافتم، با خیال می خندیدم، با خیال می رقصیدم، با خیال می خوابیدم! رعد و برق بود شاید! یا حتما! برق بود یا صدا! خیالاتم فرو ریخت! همه چیز رنگ واقعیت گرفت!

نیستم! نمیخواهم! نمی توانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:52  توسط سپیده   |