گم شده ام، بیش از حد تحمل میکنم، شاید میخواهم صبرم را محک بزنم! به زودی خسته خواهم شد، میدانم!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:28  توسط سپیده
|
روزی من بودم و دنیایم و آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی ام! من شاد بودم، دنیایم زیبا و بزرگ و آرزوهایم دور و پر رنگ! حالا باز هم منم، دنیایم کوچک و خفه کننده و آرزوهایم در دستانم ولی پژمرده!
با خیال راه میرفتم، با خیال رویا می بافتم، با خیال می خندیدم، با خیال می رقصیدم، با خیال می خوابیدم! رعد و برق بود شاید! یا حتما! برق بود یا صدا! خیالاتم فرو ریخت! همه چیز رنگ واقعیت گرفت!
نیستم! نمیخواهم! نمی توانم!