بايد بنويسم از اين همه زيبايي و خوبي و خوشحالي كه در اين يك ماه بر من گذشت. واقعا چقدر ديدن نديده ها و انجام نكردهها لذت بخشه. تو اين يك ماه خيلي چيزا فهميدم. به معناي واقعي فهميدم كه زندگي رو ما آدما خودمون ميسازيم. تا ميتونيم از همه چيز استفاده ميكنيم و حتي مرگمون رو هم رقم ميزنيم! بعد از اون دو هفته لعنتي كه وحشتناكترين روزهاي زندگيم بود و افتاده بودم رو دور بدبياري. يه دوره سرشار از زيبايي رو گذروندم . حس خوب و شاهكار آزادي و رهايي . حس توانمندي. كه ميسازمت.ميسازمش. هرسازي بزند . خودم ميرقصانمش و ميچرخانمش. حس اينكه ميدوني ميخواي چيكار كني. كنار گذاشتن اون حس نوستالژي مسخره حتي براي يه مدت كوتاه. حرف زدن با آدمايي كه كلي از من و دنيام فاصله داشتن. پوست انداختن. پا گذاشتن به دنياي واقعي. بيرون اومدن از اون حباب رنگي. خنده از ته دل. رقص. فرياد. عكس. راه رفتن روي سنگفرشها . و حس اينكه كلمه "وطن" فقط براي من و هم وطنام معني داره و بقيه مردم دنيا ، دنيا را وطن خودشون ميدونن. اين سفر لازم بود براي اينكه مرحله قبل رو طي كنم و وارد مرحله جديد بشم ، شايد اگه نميرفتم هنوز تو اون مرحله مونده بودم! به هر حال الان خوبم و پر از زندگي ...!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:12  توسط سپیده
|
