تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

تلخ٬ تلخ٬ تلخ............................!

کمی مهربانتر باش!

اصلا بیا بدوئیم٬ ببین چه بادی می وزد٬ این باد اگر به گونه هایمان چنگ بزند٬ تازه میشویم٬ زنده میشویم٬ زیبا میشویم٬ عاشق میشویم...!

بیا! زیاد نمی مانم٬ سپیده که بزند میروم !

ثانیه کم داریم برای بودن٬ با هم بودن٬ اگر بدوئیم شاید زودتر برسیم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:8  توسط سپیده   | 

برای بار چندم میگم که:

میروم خسته و افسرده و زار                     سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما                        دل شوریده و دیوانه خویش!

واقعا دیگه یک لحظه هم نمیتونم توی این شهر دوام بیارم٬ میخوام از همه آدمهای این شهر دور باشم٬ از فکرهاشون٬ حرفهاشون٬ طرز نگاهشون٬ خنده هاشون٬ گریه هاشون٬ دوست داشتن و نداشتنشون٬ فراریم! دیگه نمیخوامشون٬ نمی خوامتون٬ نمی تونم تحملتون کنم٬ ارزشهای من با شما زمین تا آسمون فرق داره٬ نمی فهممتون٬ دارید دیوونم میکنید٬ من ازتون بدم میاد! میخوام برم یه جای دور٬ که هیچکس رو نشناسم٬ میخوام گذشتم رو با تمام این شهر و آدمهاش بندازم کنار٬ ۲۵ سال کافیه برای شناختنتون٬ برای تحمل کردنتون٬ شماها یک سری آدم راحت طلب هستید که براتون مهم نیست که چه بلایی داره سرتون میاد٬ که دارید به طرز عجیبی شبیه هم میشید٬ لباس پوشیدنتون٬ حرف زدنتون٬ خواسته هاتون٬ عادات انسانیتون و حتی عاشقیت و عشق ورزیدنتون!

انسان پوک٬ انسان پوک پر از اعتماد... !

و من به عنوان یک عضوی از این جامعه خسته ام٬ از این معاملات پیچیده انسانی٬ گناهیتان نیست٬ از جنمی دیگرید٬ دیگه توان حرکت ندارم٬ توان به این در و اون در زدن٬ توان شاد بودن٬ توان زندگی کردن٬ و تاب و تحمل بودن و شدن! من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم!

من واقعا از این جامعه میترسم٬ احساس ضعف میکنم در برابر شما٬ همیشه مطمئن بودم که قدرت آدمها به فکرهاشون٬ به دانسته هاشون٬ به رفتارشون٬ به آداب دانیشون و کلا انسان بودنشونه٬ اما نیست٬ نبود و نشد! من واقعا دیوانه میشم وقتی بین شماها راه میرم و حس میکنم که چقدر ازتون دورم٬ من حس میکنم دوستتون دارم اما میبینم که شما دوست داشتنتون هم با من فرق داره٬ شما عشق منو به بازی گرفتید٬ من از جنگیدن خسته ام و امیدم به نبودن است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 23:35  توسط سپیده   | 

حرصم میگیره از این آدمهایی که اصرار دارن با خاطراتشون زندگی کنن! تا زنده ایم٬ زندگی کنیم٬ سعی کنیم خاطره بسازیم٬ مطمئن باشیم که خاطرات زیباتری خواهیم داشت!

خودم هم البته تا حد زیادی درگیر این حس هستم و روی صحبتم بیشتر با خودم بود!...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:37  توسط سپیده   | 

این تخت من هم دیگر جایی برای آرامش و آسودگی ندارد٬ از لحاظ فیزیکی که تا حدودی گود شده و این مهره های بیچاره من در این گودی افتاده و در نتیجه درد عجیبی در تمام استخوانهای ما ایجاد می شود! از لحاظ منتالی هم که دیگر نپرسید٬ نمیدانم در این ذهن پریشان چه میگذرد که این خوابهای عجیب و بسیار واقعی ایجاد می شود!

میدونی! مغز درد گرفتم به نظرم ٬ چند روزیه که خودم رو بستم به شجریان و کتاب افسون زدگی جدید٬ هویت چهل تکه داریوش شایگان و فرصتی هم که پیش بیاد کمی مارکتینگ میخونم و به اسی هایی که تا دو-سه هفته دیگه باید تحویل بد فکر می کنم و مغزدردم شدت می گیره!

ولی الان رفتم برای خودم یه تابلرن خریدم٬ به نظر من اگه بشه لذتی پیدا کرد در زندگی٬ یکی از بهترین لذتها خوردن تابلرن ا!

این دوستان جدید هم که فکر و ذکرشان رفتن به رستورانهای مختلف است٬ یا اینکه صبحهای سه شنبه قبل از کلاس آمار برن کله پاچه بخورن! وای که دیگه از خوردن هم بیزارم ٬ خوردن هم شد تفریح؟ جفنگ گفتن هم شد تفریح؟!

ببینید من واقعا درک نمی کنم جریان این عاشقیتها را ! من ماکزیمم شاید این آقا را سه بار در عمر ربع قرنی ام دیده باشم! آن هم در این کافه هایی که آدم هر جفنگی که به ذهنش میرسد می گوید و هیچ حرف حسابی از دهان هیچ صاحب فضلی خارج نمی شود! اولا که ادعا می کند مرا کاملا می شناسد و مطمئن است که برای من بهترین گزینه است و ما خیلی به هم شبیهیم و اعتماد به نفسش چشم دنیا رو کور کرده! بعد همین آقا جلوی من اشک میریزد و التماس میکند که فرصت بده به من٬ از من اصرار که آخه عزیز دل من ٬ من تو رو اصلا دوست ندارم و اصلا امکان نداره که روزی بهت علاقمند بشم ! (این هم عادت من است٬ بد یا خوب! اگر کسی را دوست نداشته باشم از همان ابتدا می گم بهش!)٬ تازه یا همه این حرفا که بهش گفتم رفته برای خودش بلیط کنسرت خریده ٬ کارت جشنواره فیلم گرفته٬ ...! بعد که بهش میگم بابا عزیز من٬ من نمیخوام٬ نمی تونم! و از بقیه خواهش می کنم که توجیحش کنند٬ شروع می کند به آسمان و ریسمان بافتن و آنقدر می گوید که حس می کنم لبریز شده ام! اینطور مواقع آدم احساس گناه می کنه٬ هی پیش خودم میگم نکنه من کاری کردم! اما باز میرسم به جایی که من با آدمهایی که دوسشون دارم هم کلا برخورد مهربانانه و لوند و دلبرانه ای ندارم ( به دلیل خشونت ذاتی!) چه برسد به کسی که اصلا از قرنیه چشمم هم عبور نکرده تا به شبکیه برسد و به او فکر کنم......!یاد دوران لیسانس افتادم٬ عاشق دیوانه کم نداشتم٬ روزی نبود که توی کمدم از این شعرهای بندتنبانی پیدا نکنیم و ساعتها نخندیم! یکی از تفریحاتمون بود٬ یه بار سر کلاس آنالیز که درس بسیار سختی بود و استاد بسیار بداخلاقی داشتیم مشغول بحث بودیم که استاد منو صدا کرد و یک دفتر شعر بهم داد٬ خودش هم خندش گرفته بود گفت اینو آقای ... داده! بچه بودیم و دنبال سوژه خنده می گشتیم٬ یک هفته می خندیدیم! سپیده دختری همرنگ دریا...! فکر کن! الان که یاد اون روزا می افتم دچار نوستالژی وحشتناکی میشم! آخر سر هم نفهمیدم ی شد اون پسره٬ ترک تحصیل کرد..! اما در جریان همین عاشقیتها بودند کسانی که از آنها زیاد یاد گرفتم٬ که عشقی آرام و سنگین برایم داشتند٬ البته من هیچگاه قانع نشدم که این آدم عاشقم بود٬ چون به قدر کفایت آزارم داد! اما خودش معتقد است که عاشق بوده!

اما اساسا معتقدم آن چیزی که در نگاه اول٬ برخوردهای اول٬ کلامهای اول ایجاد می شود عشق نیست٬ حتی دوست داشتن هم نیست٬ صرفا یک حس خوب است و همین حس را اگر پیش ببری٬ به زبان بیاوری ٬ پرورشش دهی هم منتالی و هم فیزیکی تبدیل به عشق میشود٬ اگر دوسویه باشد٬ دوست داشتن یکسویه توهمی بیش نیست که تمام توان و حس مثبت تو را می گیرد وجنگی می شود برای تصاحب ! و امان از روزی که دوست داشتنی ایجاد شود٬ رابطه ای را دو طرفه هرچند به آهستگی پیش ببرید و درست در مراحلی که فکر می کنی در آستانه مرحله عاشقیت هستی٬ همه معادله ها کاملا یکطرفه بهم بریزد ! و در این زمان تنها کاری که می کنی این است که آن توهم رو از خودت دور کنی٬ که منتظر باشی و ببینی که پایان داستان به کجا میرسد! از کجا میدانی چه میشود! ولی این حس را خوب می شناسم٬ حس یک آدم سیراب که کم کم تشنه و تشنه تر شد و او را تا کنار چشمه بردند و همچنان در کنار چشمه منتظرنگاهش داشته اند تا ببینند چه می شود٬ و او که آب را می بیند٬ نسیم ملایم را حس می کند اما نای حرف زدن ندارد! حالا یا او را رها می کنند تا سیراب شود ! یا تشنه مسیر آمده را باز می گردد و شاید هم باران بیاید! زندگی است دیگر٬ آسمان و ابر و باران  و او هم خداست! باور کنید!

شاید پدرام راست می گفت من از تنها بودن لذت می برم٬ واقعا لذت می برم ! من تنهایی پرهیاهویی دارم که دوستش دارم ٬ گاهی که در جمعی هستم ٬ حتی با دوستان نزدیکم دوست دارم که زودتر تنها شوم تا بلندبلند فکر کنم!

این بازی جدید رو خیلی دوست دارم٬ تاپ توئنی! هیجان انگیزه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:29  توسط سپیده   |