چقدر دوست داشتم اين كتاب رو، يه كتاب خوب مثل شراب خوب ميمونه، آدم رو مست مست ميكنه، مخصوصا وقتي يه مدت نخورده باشي يا نخونده باشي بيشتر ميگيردت! (اينو يكي ميگفت!)
خيلي خوبم ، چقدر نزديكم، چقدر عجيبم، چقدر نشانه، چرا خدا اينقدر اومده پائين؟؟؟! شايد ديشب تو اون خواب روي ماهش رو بوسيدم........!
چه علامت عجيبي بود وقتي كه از نمايشگاه كلاف سردرگم اومدم بيرون و كاملا سر در گم بودم و توي صفحه 101 كتاب خوندم كه"و راه آمده مثل كلافي سردرگم، پيچيده و ناپيدا بود."
چه نشانهاي بود وقتي كه توي كتابخونه، مجموعه داستان (آذر، ماه آخر پائيز) گلستان رو ديدم و اين كتاب رو او بهم هديه داده و اولش نوشته:" از اين گسترده تر روياي ما دوام نميآورد!"
و خواب عجيب ديشب:كه مردن رو لمس كردم، حس كردم والان فيلم سينما يك:دنياي مردگان.
ديشب با سميرا حرف زدم، چقدر براش نوشتم، چقدر اشك ريختم،چقدر تنهايي ساحل رو حس كردم! حس كردم كه كسي بهم نياز داره و من خودم رو محدود كردم به بودن براي كسي كه به حضورم نيازي نداره...!
امروز حتي آذين رو دوست داشتم، به نظرم توي لباس سفيد عجيب شده بود!
چه حس جالبيه كه تو ذهنت به دنبال چيزهايي باشي و در همون لحظه يه سري جملات عامهپسند به زبون بياري كه هيچ ربطي به فكرات نداره و از اين كارت خندت بگيره....!
حس ميكنم كه الان ميتونم خودم رو از بيرون ببينم و از درون! هميشه وقتي از بيرون آدمها رو ميبينم حس ميكنم خيلياشون فرو رفتن و من ميتونم از اين بيرون كمكشون كنم اما نميدونم چطور، الان حس ميكنم كه خودم هم دقيقا همونجا هستم، كنار اونها و حس مي كنم اين توانايي و يا حداقل اين انگيزه رو دارم كه فرو نرم.....
خيلي برام عجيب بود وقتيكه روشنك در حال رانندگي دستش رو مشت كرده بود و ميبرد بالا و مي گفت: سپيده! يادته كه چه شعارهايي ميدادي، ميگفتي من برام فقط پيشرفت درسي و كاري مهمه، يادته كه ميگفتي تو زندگيم اهميت عشق خيلي كمه!
باورم نميشد كه اين چيزها رو به زبون آورده باشم، احساس ميكردم ذهنياتم بوده و يهو ترسيدم از اينكه حرفهايي ميشنيدم كه يادم نبود كه در چه مقطعي از زندگيم بيانشون كردم...!
چند جمله از كتاب(روي ماه خداوند را ببوس) نوشته مصطفي مستور :
" آدمي كه مشهور نيست، وجود ندارد. يعني وجود دارد اما فقط براي خودش نه ديگران. و كسي كه فقط براي خودش وجود داشته باشد تنهاست. و من از تنهايي مي ترسم."
ولي من از تنهايي نميترسم، من تنهايي را دوست دارم!
" اي پسر عمران! هرگاه بندهاي مرا بخواند، آنچنان به سخن او گوش ميسپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان ميخواند كه گويي همه خداي اويند جز من."
"... هيچي. بعد من به آرامي ايستادم و به سطح آب خيره شدم. اما او هرگز بالا نيامد."
" پرويز فكر نميكند. پرويز شاد است. پرويز راحت است"
خداوند براي هركس همونقدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره."
