تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

شاعران٬ نویسندگان٬ کتابها٬ مقالات٬ هنر٬ ایدئولوژیها . . . و همه و همه ٬علاوه بر به اصطلاح روشنفکران کم سواد جامعه٬ و بسیار بیشتر از آنها به ما مردم عادی تعلق دارند! همه ما حق داریم که از خواندن شعری٬ مطلبی٬ دیدن عکسی و هر چیز دیگری لذت ببریم و دیگران را نیز به لذت بردن از این زیبایی ترغیب کنیم! ما مردم عادی تولیدات شما خودشیفتگان را مصرف میکنیم و دم برنمی آوریم تا بادی به غبغب بیندازید و به حمد و ثنای یکدیگر مشغول شوید! ما هم میبینیم٬ ما هم میشنویم٬ ما هم مینویسیم ٬ ما هم هنر تولید میکنیم٬ اما ترجیح میدهیم که وارد بازیهای احمقانه شما نشویم! ما از روشنفکرانمان انتظاری نداریم گرچه آنها به ما تعهد دارند٬ شما را به حال خود رها کرده ایم همانطور که شما ما را! قدرت است و غرور و شهرت و تجمل٬ خرده نمیگیریم به شما چراکه در بد دامی گرفتارید! مشغول باشید به جویدن خرخره های یکدیگر! ما هم سعی میکنیم رشد کنیم و از گرده دیگران بالا نرویم و تنها وقتی خودمان را ارائه دهیم که چیزی برای ارائه داشته باشیم. . . ! اینکه که میگویم چیزی٬ نه هرچیزی! گناهیتان نیست در راهی افتاده اید و دیگر فرصت بازگشت ندارید! در این زمانه کافیست پولی در بساط باشد و روابط عمومی نسبتا قوی٬ هم میتوانی دوستان آرتیست( که تعدادشان از شمار انگشتان دست فراتر نمیرود٬ در ایران) پیدا کنی٬ هم به جامعه ادبی راه پیدا کنی٬ هم در موسیقی و سینما صاحب نظر شوی٬ و...  .در نهایت میبینی یک روشنفکر به تمام عیار شده ای که امضای تو پایین فراخوانها چه تعداد از مردم عادی را به میدان میکشاند! تا چندی پیش از این درگیر همین نامها بودم٬ اما دیگر نه! مسئولیت سنگینی دارید٬ تعهدی که کم از تعهد دولتمردان ندارد٬ مردم را به خیابانها میکشانید تا کتک بخورند! غصه ما را هم نخورید... !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:24  توسط سپیده   | 

تو به نقش قهوه اعتقاد داری

به پیش بینی٬ به بازیهای بزرگ

من فقط به چشمهایت . .

"پل ورلن"

tu crois au marc de cafe

aux presages aux grands jeux:

moi je ne crois qu'en tes grands yeux.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:15  توسط سپیده   | 

راستی دوست داشتم که بگم کلاس نقد عکس شاهکاره٬ استادمون رو کلی دوست دارم٬ امروز کلی روز خوبی بود٬ با بچه های کلاس کلی خندیدیم٬ و من که مدتی بود نخندیده بودم٬ امروز در کلاس با صدای بلند و ساختارشکنانه ای قهقهه میزدم و جالب آنکه استاد بسیار خوب برخورد میکرد و عاشقش شدم! دوستان عزیز و بی معرفتم! لطفتان را در این روزهای تنهایی هرگز از یاد نمی برم بخصوص شما خانم دکتر عزیز!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:26  توسط سپیده   | 

دوستان عزیز و بهتر از جانم!

پای مبارک را اندکی بلند کنید٬ آها کمی آنطرفتر فرود آیید! آن نرمی که در زیر قدوم مبارک است غرور من است! می فهمید؟ غرور من ناموس من است٬ واضح است؟! دیدید عاقبت شوخی با ناموس را در جام جهانی ۲۰۰۶  ٬ حالا باز توجه نکنید! من مسلمانم٬ قبله ام یک گل سرخ . . . ! و غروری که عزیزش دارم! اشتباه نکنید! دوستتان دارم٬ نه بیشتر از غرورم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:21  توسط سپیده   | 

این روزها خلاصه شده ام در یک حس مبهم! یک نگاه خالی! یک صورت بی رنگ! یک بدن بی وزن! یک دنیای خالی! یک زندگی بی معنا! یک تلاش بی حد! یک آرامش عجیب! یک خدای بسیار نزدیک! یک عشق آبی آرام بی پاسخ! یک تنهایی بی بدیل! یک اتاق تاریک! دو کتاب آبی سخت! یک رویای بی پایان! و موجوداتی در کنارم با دنیاهایی دور! یک تخت تا نیمه پر از کتاب! یک سری موزیک با تکرار پی در پی! یک میز با کوهی از کارهای ناتمام! یک روزشمار بی علامت! چیزی شبیه به مبایل بی پیامی آشنا! یک کامپیوتر( تنها دریچه ارتباطم با دنیای شما )! و فولدری پر از خواسته های نیافته و یافته! یک بی تفاوتی یگانه! و شبهایم٬ آرام٬ ملتهب٬ زیبا و تنها برای خودم! یک آینه!یک موچین! یک سوهان ناخن! یک حافظ! نوشته هایم! 

فاصله گرفتم٬ دور شدم٬ چهار دیوار را به دنیایتان ترجیح دادم و حالا گاهی از پشت این دریچه به شما نگاه میکنم٬ به فکرهایتان٬ به تلاشتان٬ به غم و اندوهتان٬ به تصمیمتان برای نبودن٬ به امیدتان برای ساختن٬ به غمزه هایتان برای تسخیر کردن٬ به شادیتان٬ به دعواهایتان بر سر قدرت٬ به بودنتان٬ به دانسته ها و ندانسته هایتان٬ به داشته هایتان٬ نداشته هایتان٬ عشق و نفرتتان٬ به زیباییتان٬ موفقیتهایتان! حالا دیگر ناراحتم نمیکنید٬ رنجتان نمیدهم٬ فقط گاهی دوستتان میدارم٬ بی آنکه دوستم بدارید٬ گاهی مرا به قهقهه می اندازید٬ بی آنکه بخواهید٬ به حالتان تاسف هم میخورم٬ و همه حسهای دیگر را با شما تجربه میکنم! می بینید بودن در این دنیا دیگر احتیاج به جسم ندارد٬ میتوانی یک روح باشی و باشی!

می بینید بودنم را به رختان کشیدم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:44  توسط سپیده   | 

چه کردند این لاجوردی پوشان!
خیلی ذوق کردم دیشب٬ هیچ چیز دیگه ای نمیتونست اینقدر شاد کنه منو!

این قهرمانی رو به همه فنهای ایتالیا تیریک میگم!

اینم عکس عشق جدیدم( مدل دختر دبیرستانیا!)

buffon

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:31  توسط سپیده   | 

 

عجب هوای شاهکاریه امروز! اصلا فکر نمیکردم روز به این خوبی رو شروع کنم! شاید به خاطر دیروز عصر بود٬ نمایشگاه و حس بدی که داشتم٬ و دلتنگی عجیب بعدش! اما فوتبالهای دیشب واقعا سرحالم آورد تا وقتی که خوابم برد و دوباره خوابهای عجیب! اما بعد از مدتها دیشب خوب خوابیدم٬ صبح هم که بیدار شدم یه دوست بزرگ مهربون کلی انرژی مثبت بهم داد و الان آماده‌ام برای شروع یک روز زیبا!

هرچند تو این هوا اصلا دوست ندارم تو خونه بمونم اما درس خوندن هم لذتی داره برای خودش و اینکه اگه امتحانم رو خوب بدم کلی همه چیز تغییر میکنه!

کاش امروز پدرام هم مرخص بشه! دیدی پدرام خان! این کاره نیستی! هنوز خیلی چیزا هست تو این دنیا که من و تو بدجور بهش آویزونیم و فعلنا نمیتونیم ازشون دل بکنیم!

ای دیریافته! با تو سخن میگویم٬ از پشت این هاله دودی که دورت رو گرفته٬ میبینی قشنگیهایی رو که من میبینم!

شاد باش٬ شاد شاد شاد! ببین چه می چسبه یه لکه ابر وسط تابستون٬ توی آسمون آبی٬ این لکه ابره میره کنار و دوباره آفتاب میشه٬ و اون موقع میگی اون موقع که ابر بود چه کارایی میتونستم بکنم و نکردم٬ و نشستم منتظر تا خورشید بیاد و دوباره ادامه بدم! اینه زندگی! همین یک لحظه! همین یک دم! از ابر تو آسمون زندگیت استفاده کن٬ نذار که غمگینت کنه! و خوب باش!  

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:48  توسط سپیده   | 

 

از دنیای شما سه چیز را دوست دارم٬

کتاب. کافه و فیلم!

و از بقیه دنیاتون متنفرم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:3  توسط سپیده   | 

تا ساعت نه امشب میخواستم بیام بنویسم که : چون دلالیلم برای بد بودن بسیار زیاده و هیچ دلیلی برای خوب بودن ندارم٬ تحقیقا٬ عمیقا٬ کتبا٬ رسما و حکما باید خوب باشم!

اما الان کاملا با خودم مخالفم!

داشتم یه فیلمی میدیدم خیلی مسخره اما جالب بود٬ جریان یه زنی بود که ازدواج کرده بود و از زندگیش راضی نبود و عاشق یه پسری شد و لاو و لو و بالاخره شوهره فهمید و زنه به اشتباهش پی برد و از این گند و گها! اما جالبیش به این بود که زنه تا خواست یه تحولی ایجاد کنه ٬ گند زد به همه چیز٬ یاد خودم افتادم که همیشه در بهترین مواقع یه کارایی میکنم که به عقل جن هم نمیرسه و کاملا همه چیز خراب میشه!

امروز رفتم نمایشگاه عکس افسردگی عمیق٬ بد بود به نظرم کاملا! نمایشگاهی که این همه سر و صدا داره ٬ داغون بود! یکم پیاده اومدم٬ دیدم دیگه هیچ چیز اینجا خوشحالم نمیکنه! و چیزی که ممکنه خوشحالم کنه وجود حقیقی نداره و کاملا در خیالمه! دیگه تعلقی ندارم به اینجا ٬ کاری ندارم که بکنم و همه چیز برام تموم شده! دیگه این شهر لعنتی رو دوست ندارم٬ نه کافه هاشو ٬ نه روشنفکراشو ٬ نه خیابوناشو٬  و نه هیچ چیزشو! میخوام برم٬ نباشم اینجا!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:17  توسط سپیده   | 

 

به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم٬ مگر تو را جویم٬بگو کجایی!

نشان  تو ٬ گه از زمین٬ گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم٬ بگو کجایی!

کی رود رخ ماهت از نظرم٬ نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم٬ حدیث دل گویم٬ بگو کجایی

به دست تو دادم دل پریشانم ٬ دگر چه خواهی!

فتاده ام از پا٬ بگو که از جانم دگر چه خواهی

یکدم از خیال من ٬ نمیروی ای غزال من!

دگر چه پرسی ز حال من!

تا هستم من ٬ اسیر کوی توام٬ در آرزوی توام٬

اگر تو را جویم٬ حدیث دل گویم بگو کجایی!

 

این تصنیف رو خیلی دوست دارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 13:55  توسط سپیده   | 

 

طول میکشه ! اما خوب میشه . . . !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:18  توسط سپیده   |