تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

 

رقصم گرفته بود !

رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آنجا کسی نبود

غیر از من و خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود

پیرانه سر٬ دیوانه وار٬ تنها

تنها٬ تنها٬ رقصیدم !

(ابراهیم منصفی. ری را)

میخوام برم یه مدت٬ تنها ٬ تنها! این سی دی رو هم میبرم با خودم٬ خوبم ٬ رقصم گرفته است!این رو هم میبرم dance me to the end of love!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 13:5  توسط سپیده   | 

 

"به تو اندیشیدن

 سکوت من است

 عزیزترین٬ طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت."

(روبردسنوس)

این ترانه آخر "ری را" هم حکایتیه ها! شب ما رو ساختی دوست عزیز!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:24  توسط سپیده   | 

در بعد از ظهر یکی از این روزهای گرم بهاری٬ تو فضای تب آلود فوتبال زده٬ بین آدمای مضطرب ترسو٬اون کلمه ممنوع رو به زبون آورد٬ گفت همه اون چیزایی رو که به نظرش میرسید٬ و شاید هم همش نبود! اما خوب بود و روان جاری میشد٬ با اینکه جواب فقط خوب بود و در بعضی جاها سکوت و در بسیاری لحظات چه جالب٬ نمی دونستم!٬ اما اون خوب پیش رفت٬ شاید به این دلیل که منتظر جوابی نبود٬ یه چیزی بود که وجود داشت و فقط باید گفته میشد٬ حقش بود بدونه٬ و باید میدونست که جدید نیست٬ یه حس کاملا قدیمی که اصلا کهنه نمیشه! هنوز هم مسته٬ مست حرفهای خودش! اونقدر خوشحال بود که با وجود بیخوابی٬ اون همه استرس٬ اون همه دوندگی تو دو روز و اون خیابونای جهنم باز هم رو پا بود! براش جالب بود٬ خودش هم شک کرد شاید یه چیز خوبی شنیده بود که اینقدر سبک شده بود! دوباره مرور کرد! نه هیچ چیز نبود جز کلامی که از اول در ذهنش بود و روز به روز در ذهنش قوت گرفته بود٬ فقط آروم شده بود چون فقط میخواست بگه٬ که بعدا٬ چند سال دیگه با خودش نگه چرا گذاشتم بگذره٬ مگه بزرگترین عاشقانه زندگیم نبود! هرچی نباشه با خودش روراست بوده و به قول اون چه فرقی میکنه که پایانش چی باشه! تازه اون خوب میدونه که پایان هر داستانی شیرین نیست! با صدای آروم بیان کردنش خیلی آسونتر از فریاد زدن بود! فقط تنها اتفاقی که افتاده بود ٬ این بود که حالا بعد از دو سال به خوابش اومده بود! خیلی هیجان انگیز بود٬ فکر کن ٬ حس میکرد این باعث شده بود که باشه براش!

از این جای ماجرا دیگه دیالوگهاش تموم شده و نوبت دیالوگهای اونه٬ حالا یا در سکوت پرده ها پایین میاد و در برابر بهت و حیرت تماشاچیها٬ شخصی میاد و استراحت اعلام میکنه تا دیالوگهاش رو با کارگردان هماهنگ کنه٬ یا تغییرش بده و یا مرورشون کنه و شاید هم دیگه دیالوگی بیان نشه و پایان ماجرا یک سکوت باشه و در میان تشویقهای تماشاچیان نمایش خاتمه پیدا کنه!  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:3  توسط سپیده   | 

 

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

درون خاک قلب من گل و شکوفه مینهد

کمی بزرگ میشوم تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه میکند

اگرچه با سرود و شعر   دلم پر از چکاوک است        خودت بگو     بدون تو  تولدم مبارک  است؟!

امروز تولدمه٬ ۲۵ سال قبل در ساعت ۱۰ صبح توی بیمارستان باهر دو تا دختر کوپولو به این دنیای عجیب پا گذاشتن!مثل همه بچه های دیگه من و سحر هم بزرگ شدیم دوتایی با هم٬ خیلی جاها راهمون جدا شد ولی هنوز در حد مرگ به هم نزدیکیم و سیمپاتی عجیبی داریم!همیشه مطمئن ترین برام سحر بوده و اونقدر باهوش و قوی که میتونم همیشه روش حساب کنم٬ اینو نوشتم که همیشه یادم بمونه!

خلاصه از ۲۵ سال قبل تا حالا خیلی تصمیمها گرفتم که عملی نشد و خیلیهاش هم عملی شد٬ خیلی آدمها رو دیدم٬ خیلی کشورها رو دیدم٬ کلی کتاب خوندم و البته هنوز نخوانده زیاد دارم!کلی فیلم دیدم٬ کلی حسهای خوب و بد تجربه کردم٬ کلی فعالیت اجتماعی تجربه کردم٬ خیلی کارا کردم٬ خیلی وقتا به شدت از زندگی و آدمها متنفر شدم اما خیلی وقتها هم عاشقانه دوست دارم این بی بازگشت رو!کلی مود عوض کردم٬ هنوز امیدوارم و تلاش میکنم برای چیزی شدن ! امروز برخلاف بعضی سالها خوشحالم و مصمم ٬ همیشه فکر می کردم که بیست و پنج سالگی نقطه عطف زندگیم! الان پرانرژی تر از همیشه میخوام پیش برم و سال خوب٬ پربار٬ نو و قشنگی رو برای خودم و همه همراهانم بسازم.

از دیشب تا حالا کلی اس ام اس هیجان انگیز گرفتم و البته سه تا کتاب عالی از یک  دوست همیشه مهربون.ممنون از همه کسایی که به یادم بودن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:34  توسط سپیده   | 

دیروز رفتم دانشگاه دنبال کارای فارغ التحصیلی! کارتم رو هم تحویل دادم. دیگه رسما دانشجو نیستم! چقدر  نوستالژي بود دانشگاه! تک تک جاهایی که میرفتم برای امضا! امور فوق برنامه٬ توی ساختمان  فوق برنامه دیگه خبری از کانونها نبود! کانون تئاتر٬ چقدر میخندیدیم٬ چقدر نونا و آیدا رفتن و اومدن٬ کانون فیلم٬ چه فیلمایی دیدیم تو بهرامی٬ چقدر تو این سالن خاطره دارم ٬ چه دعواهایی شد تو این سالن٬ چه کنسرتهایی برگزار شد٬ با چه آدمهایی توی این سالن آشنا شدم! طبقه آخر ۱۵ خرداد٬ مرکز مشاوره٬ خواستگاری همکلاسی! ایسنا! کلاس خبرنویسی٬ مصاحبه با پهلوان نصیر٬ سیاسی بازیها! انجمن اسلامی٬ تور اروپا٬ قرعه کشی٬ ۳۳ روز مسافرت شاهکار با بچه های شاهکار راستی کجان الان اون آدما! چقدر یاد عاشقیتامون تو دانشگاه افتادم٬ جوونی و هزار و یک آرزو٬ چقدر شبا تا صبح تلفن حرف زدم و صبحا سر کلاس با سمیه تمام جزومون پر بود از بحث و تبادل نظر! چقدر کلاس دودر کردیم٬ چه تقلبایی٬ چقدر اعتراض و تحصن کردیم٬ تقلب با مبایل و مراقبه که زده بود تو کارم و نمیذاشت صدای بچه ها رو بشنوم٬ فراتر٬ نامه عاشقانه ای که هیچوقت به کسی ندادمش٬ عشاق همکلاسی و شعرای مسخرشون! تریا و بحثهای خاله زنکی٬ تربیت بدنی و فوتسال٬ گل زدن از روی ضربه کاشته٬پارک ریاضی ٬ تلاش برای درست کردن انجمن فمینیستی در دانشگاه ٬ کوه رفتنامون٬ درسای سخت و استادای سختگیر و تا حد زیادی عقده ای٬ دانشکده کامپیوتر٬ مهدی با اون موهای فرفریش٬ استاد آنالیز که هرچی تلاش کرد نتونست ادبمون کنه! دیگه آزادتر از این٬ دیگه رهاتر از این٬ دیگه ولتر از این! نامه به استاد: دربدرتر از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروئید٬ ای تیزخرامان لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود! پراید توکارز و ایران زمین ٬ تعقیب بری٬ رامین:تو دانشگاه تریپ اینه٬ میتینگ تو دانشگاه٬ عقب انداختن امتحانا٬ شکستن در دانشگاه٬ کلاسای معارف٬ ندا! کلاسای ۸ صبح٬ که هیچوقت به موقع نمیرسیدم!جشن فارق التحصیلی٬ استاد محترممون که چشم چرون تشریف داشتن و به قول بچه ها همیشه مشغول چت کردن بود٬ انجمن علمی و فعالیتهای غیر علمی٬ دیدن فیلم   eyes wide shut تو دفتر انجمن و unfaithfull ! وبحثهاي فلسفي بعد از فيلم!سناريوهاي سركلاس!سرويسهاي بهداشتي و احمد آقا.كلاساي جداي دانشكده معارف !كمدهاي دانشكده!خلاصه همه جاي اين دانشگاه كه حالا ديگه حتي اجازه ورود بهش رو هم ندارم برام خاطرست ! با همه سختيهايي كه تو اين دانشگاه كشيدم ولي عاشقشم رسما!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 18:46  توسط سپیده   | 

 

خوبم یه جورایی . . . !

نمیفهمم . . .!

یه فیلم خوب با دیالوگهای دلنشین: باغهای کندلوس!

یه چیزی تو این مایه ها . . . :

ما زنا از دو سالگی مادریم ٬ اول مادر عروسکمون ٬ مادر خواهر و برادرمون بعد مادر پدرمون٬ مادر شوهر و بچمون و گاهی هم مادر مادرمون میشیم! برای همینه که زود شکسته میشیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 13:26  توسط سپیده   |