کسی تولد مرا به خاطرم می آورد
درون خاک قلب من گل و شکوفه مینهد
کمی بزرگ میشوم تنم جوانه می کند
فقط دلم یواشکی تو را بهانه میکند
اگرچه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟!
امروز تولدمه٬ ۲۵ سال قبل در ساعت ۱۰ صبح توی بیمارستان باهر دو تا دختر کوپولو به این دنیای عجیب پا گذاشتن!مثل همه بچه های دیگه من و سحر هم بزرگ شدیم دوتایی با هم٬ خیلی جاها راهمون جدا شد ولی هنوز در حد مرگ به هم نزدیکیم و سیمپاتی عجیبی داریم!همیشه مطمئن ترین برام سحر بوده و اونقدر باهوش و قوی که میتونم همیشه روش حساب کنم٬ اینو نوشتم که همیشه یادم بمونه!
خلاصه از ۲۵ سال قبل تا حالا خیلی تصمیمها گرفتم که عملی نشد و خیلیهاش هم عملی شد٬ خیلی آدمها رو دیدم٬ خیلی کشورها رو دیدم٬ کلی کتاب خوندم و البته هنوز نخوانده زیاد دارم!کلی فیلم دیدم٬ کلی حسهای خوب و بد تجربه کردم٬ کلی فعالیت اجتماعی تجربه کردم٬ خیلی کارا کردم٬ خیلی وقتا به شدت از زندگی و آدمها متنفر شدم اما خیلی وقتها هم عاشقانه دوست دارم این بی بازگشت رو!کلی مود عوض کردم٬ هنوز امیدوارم و تلاش میکنم برای چیزی شدن ! امروز برخلاف بعضی سالها خوشحالم و مصمم ٬ همیشه فکر می کردم که بیست و پنج سالگی نقطه عطف زندگیم! الان پرانرژی تر از همیشه میخوام پیش برم و سال خوب٬ پربار٬ نو و قشنگی رو برای خودم و همه همراهانم بسازم.
از دیشب تا حالا کلی اس ام اس هیجان انگیز گرفتم و البته سه تا کتاب عالی از یک دوست همیشه مهربون.ممنون از همه کسایی که به یادم بودن.