تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

هق هق گريه ميكرد٬ ميخواست همراهش گريه كنه٬ اما نميتونست٬ اونقدر كه تو اين سالها به همه دروغ گفته بود خودشم باورش شده بود كه نبايد گريه كنه٬ كه نيازي نداره گريه كنه. . اون ميگفت واي نميتوني بفهمي فكر كن سه سال  يكي رو عاشقونه دوست داشته باشي٬ كسي كه حتي بهت خط فكري ميداده٬‌ كه بهترين روزهاي دانشگاهش رو حتي با يه دوست دخترش نبوده و لحظه لحظه‌اش با او معني ميشده٬ كه حالا بعد ار سه سال برگشته و بهش ميگه "تو برو دنبال  زندگيت٬ خودتو اسير من نكن٬ تو حيفي٬ فرصتهاتو به خاطر من از دست نده..." ميخواست بهش بگه كه كاملا ميفهمه ٬ اين حرفها كاملا براش آشنا بوده٬ تا حالا روابطي كه يا خودش توش بوده و يا اطرافيانش اگر كه با دعوا تموم نشده٬ با اين جملات ختم به خير شده! گريه ميكرد و ميگفت من خيلي زياد دوستش دارم٬ نميتونم فراموشش كنم٬ من شب و روزم رو با خيال و وجودش گذروندم٬ ميگفت فكر كن يه تيكه بزرگ از وجودت رو دارن ازت جدا ميكنن و يا درستتر٬ خودش داره جدا ميشه و تو ميخواهي كه با چنگ و دندون نگهش داري! ميگفت نميخواد تحقير بشه٬ نميخواد ...... اما نميتونه٬ ميگفت اونم ميگه كه خيلي دوستش داره اما نميدونه چي شده! ميگفت نميفهمم و اين بيشتر آزارم ميده! خواست بهش بگه كه اونم نميفهمه چرا! نميفهمه كه يهو چي ميشه! نميفهمه كه كسي به ...هم برگزار نكنه يعني چي ! ميگفت مطمئنم كه اون هم ناراحته اما اينو ديگه ميتونست به راحتي بهش بگه كه اون يه طور ديگه٬ فكر ميكنه٬ اصلا نميدونست چطوري اما اون  قضيه اي كه تو فيلم حكم مطرح ميشه(راجع به محل قلب آقايون!) رو باور داشت! ميگفت آخه نميتونم تنهايي ديوونه ميشم! اينجا هم باهاش موافق بود و كاملا ميدونست كه اين حس عميق وحشتناك آرام زشت كثيف تنهاييه كه باعث ميشه آدمها به يه چيزي يا كسي بچسبن و اونو به عشق تعبير كنن!اما نميدونست چرا اين حس تنهايي در اناث روحي و در ذكور كاملا فيزيكيه! به قول بهروز وثوقي تو سوته‌دلان "بلا روزگاريه عاشقيت!". يه موقعي باور داشته كه ميشه تنهايي هم اين نه‌چندان زيبا(زندگي) رو پيش برد اما حالا ديگه حس ميكرد نميتونه٬ حالا كه به خاطر اين تنهايي اشك هم ريخته بود٬ حالا كه در جواب اس ام اس بي‌جوابش زنگ ميزد٬ حالا كه حتي تحقير هم شده بود٬ ديگه نمي‌تونست بهش بگه كه تنهايي سخت نيست! با اتفاقاتي كه از عيد تا حالا ديده و شنيده بود واقعا ديگه همه چيز رو ميتونست باور كنه ! يه اتفاق مشابهي تو اين مدت براي همه دوستاش و در نهايت خودش افتاده بود٬ خودش البته ... !

يه كتابي خوندم جالب بود نوشته بود: "ولي من نميخواهم در انتظار بازگشت او شال گردني به درازاي جاده ابريشم ببافم. من بافتن بلد نيستم. بافتني نمي‌بافم. مي‌نشينم و خيال مي بافم. خيالات دور و دراز٬ روياهايي به درازاي جاده ابريشم . . . ."

"مامان حتي موفق نشده است كه همراهي موقتي براي گذران ساده‌ي روزها بيابد٬ چه برسد به اينكه شريك ابدي براي پرورش انساني يگانه٬ يا دوستي عزيز براي همپايي و همدوشي در سالهاي متفاوت عمر٬ مامان٬ هيچوقت٬ هرگز٬ نتوانسته است چيزي بسازد."

"چقدر غم انگيز است كه انسان با موجودات كوچك زندگي كند! از كوچكي به مورچه‌اي ميماند! توانش را ندارد.نمايش احمقانه‌اش دلم را به درد مي آورد. از اين كه گاهي خودم نيز تا اين حد سقوط كرده‌ام و به اين آدم كوچك و ريز محتاج و وابسته شده‌ام حيرت ميكنم..."

 چقدر اين روزها نيازمند جسارت و اعتماد به‌نفس سابقم هستم٬  چقدر كلمه نياز دارم كه باهاش احساسم رو بگم! خيلي سخته٬ اونقدر سخت كه ترجيح ميدم به زبون نيارمش و مثل هميشه يه سرپوش روش بذارم و منتظر بشينم شايد زمان كاري بكنه( مگه نميگن زندگي آبستن حوادثه) ! دوست دارم بگم و بعدش بگم " مهم آمدنم بود كه آمدم٬ باقي به عهده تو. . ."

واقعا نميخواستمت٬ مثل يه بچه ناخواسته متولد شدي اما چون ناخواسته بودي ناقص به دنيا اومدي و حالا طفل نامشروع من دو ماهشه و به شدت آزارم ميده٬ ميدونم كه بايد ازش قطع اميد كنم و با همون قنداق بذارمش يه گوشه اي٬ تا يه رهگذري بياد و اين طفل نارس منو پرورش بده اما سخته فكر اينكه ممكنه اين بچه يه روزي آدم بزرگي بشه و اون موقع مال من نباشه آزارم ميده و تازه اگه نباشه ديگه حتي گريه‌هاش هم نيست كه تنهاييمو باهاش پر كنم! اما خيلي خستم كرده و همين فردا پس فردا توي يكي از كوچه‌هاي اين شهر بزرگ رهاش ميكنم٬ دوست ندارم بدونم كي اونو با خودش ميبره٬ ميخوام فراموشش كنم٬ آخه بچه نامشروع زياد داشتم و همشون به شدت آزارم دادن!                      

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:45  توسط سپیده   | 

 

یک قدم  تا دیوانگی!

حس میکنم سی و پنج سالمه و بودن کافیه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:0  توسط سپیده   | 

الان یه حسی دارم که میتونم تمام آدمها رو بکشم! از این موجودات دوپا مغرور از خودمتشکر نفهم لمپن بیزارم٬ بیزار!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:36  توسط سپیده   | 

 

وای که چقدر خوبم! چه حس سبکی شاهکاری!مغزم خالیه خالیه و من خوبم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:4  توسط سپیده   | 

 

این روزا حس میکنم زندگیم واقعا سورئال شده!همینطور بی وقفه داره یه سری اتفاق میفته که کاملا از حیطه اختیارم خارجه و نمیتونم هندلشون کنم!یه ملغمه ای از عشق و نفرت و عدم اعتماد و غم و شکست و . . .! موفق نبودن به طرز عجیبی با زندگیم عجین شده و رهام نمیکنه!

پذیرش ندادن دانشگاه خیلی غیرمنتظره و خارج از تصورم بود٬ مدل اون کارتونه که دختره مریض بود و به آخرین برگ درخت دل بسته بود٬ با این تفاوت که از اون پیرمرد نقاش خبری نبود! فکر کن اونقدر بی امید باشی که تمام زندگیت رو بذاری روی یک ستون که به نظرت خیلی محکمه٬ اما یهو بی مقدمه بریزه!

خیلی ذهنم درگیره٬ از یه طرف دنبال راه چاره میگردم که از این وضعیت بکشم بیرون و از طرف دیگه دارم روز به روز از آدما دورتر میشم!

درگیر یه تضاد بزرگ شدم٬ تضاد بین عشق و سنت و بدتر از همه عدم اعتماد! یه بار باختم تو این تصمیم گیری یا شاید هم بردم اما مجبور شدم انرژی زیادی سرش بذارم و همه دوست داشتنم رو از دست بدم٬ اونی که رفته بود حالا هست و من نمیتونم دوستش داشته باشم٬ چون پشت پا میزنم به همه چیز! کاش نبود٬ کاش رفته بود!

این روزا اون نغمه غم انگیز که هیچوقت نفهمیدم از کجا اومده و دقیقا از چه سنی همراهمه٬ به شدت باهام اخت شده و همیشه هست حتی تو خواب!خیلی سعی کردم که به قول رضا ریشه یابیش کنم تو کودکیم اما واقعا نفهمیدم از کجا اومده!

دیشب فیلم خیلی خوبی از پولانسکی دیدم"مرگ و دختر باکره" به شدت دوستش داشتم٬ مخصوصا که بر اساس نمایشنامه شاهکار دورفمن بود و به غایت تاثیر گذار! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:59  توسط سپیده   | 

آدمها همیشه وقتی کم می آرن سعی در انکار دیگران دارند! چرا سعی نمی کنید اطلاعاتتون رو بالا ببرید تا مجبور نباشید برای سرپوش گذاشتن روی نادانیتون دیگران رو سرکوب کنید! شما طنز و شاد بودن رو به ابتذال کشیدید!دیگه تحمل شادیهای احمقانه٬ محفلهای مبتذل٬ آدمهای گستاخ رو ندارم!

اطرافم رو خلوت میکنم٬ با همه اتمام حجت میکنم و بعد دفنشون میکنم!

برای حفظ درونیات خودت هم که شده سکوت بهترین راهه٬ هیچوقت در جمعی که همه سعی در انکارت دارن حرف نزن٬ وقتی وجودت برای یک سری آدمها بی معنیه سعی نکن خودت رو اثبات کنی٬ اونا فقط خودشون رو می بینن و در حماقتشون غوطه ور٬ چرا وقتی همه میخوان باهات مخالفت کنن ( اونم نه در جایگاه دوست و منتقد! ) بلکه با حالتی کاملا جنگجویانه٬ راجع به فیلم و یا کتابی نظر میدی٬ رها کن این  تنها باشندگان را(آخر لغت بودا! یعنی کسانی که فقط هستند که بوده باشند!) ! بذار در حماقت خودشون فرو بروند! اونا تو رو نمی فهمن و دوستت ندارند بیشتر سعی دارند که غمگینت کنند!

مگه چقدر خندیدن اهمیت داره که به خاطرش دیگران رو تحمیق کنیم! در حالیکه خودمون احمق ترین آدمهای زمین هستیم!

یه دورانی با هیچکس به اصطلاح درد و دل نمی کردم٬ چه دوران خوبی بود! الان هم تصمیم دارم برگردم به همون دوران ٬ خیلی سخته ولی میتونم! از درون خالی شدم اونقدر که دیدم  هر گوشه ای از ذهنم  زیر دندونای یک به اصطلاح دوسته و هر از گاهی یه رنگ و بویی بهش میده و به دیگران ارائه میده! به قول شاملو گناهیشان نیست از جنمی دیگرند!

خیلی وقت پیش تو یه وبلاگ خونده بودم که رابطه مگس جمع میکند و مگسها وراجند! واقعا همینه اگه میخوای خودت باشی٬ اگه میخوای پیشرفت کنی٬ اگه آدم خودخواهی هستی٬ اگه حس میکنی درون ارزشمندی هستی٬ ۱.در جمعی که برات احترامی قائل نیستن وارد نشو.۲. تا ازت نخواستن حرف نزن

پ.ن. دیشب شب بخیر و موفق باشی جورج کلونی رو دیدم٬ از لحاظ بصری که به نظرم حرف نداشت٬ صحنه های عکسی سیاه و سفید شاهکار و متنهای به شدت دلچسب٬ در کل خیلی خوب بود و لذت بردم٬ موسیقی فیلم هم خیلی خوب بود٬ کسی میدونه از کجا میتونم پیدا کنمش؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:52  توسط سپیده   |