هق هق گريه ميكرد٬ ميخواست همراهش گريه كنه٬ اما نميتونست٬ اونقدر كه تو اين سالها به همه دروغ گفته بود خودشم باورش شده بود كه نبايد گريه كنه٬ كه نيازي نداره گريه كنه. . اون ميگفت واي نميتوني بفهمي فكر كن سه سال يكي رو عاشقونه دوست داشته باشي٬ كسي كه حتي بهت خط فكري ميداده٬ كه بهترين روزهاي دانشگاهش رو حتي با يه دوست دخترش نبوده و لحظه لحظهاش با او معني ميشده٬ كه حالا بعد ار سه سال برگشته و بهش ميگه "تو برو دنبال زندگيت٬ خودتو اسير من نكن٬ تو حيفي٬ فرصتهاتو به خاطر من از دست نده..." ميخواست بهش بگه كه كاملا ميفهمه ٬ اين حرفها كاملا براش آشنا بوده٬ تا حالا روابطي كه يا خودش توش بوده و يا اطرافيانش اگر كه با دعوا تموم نشده٬ با اين جملات ختم به خير شده! گريه ميكرد و ميگفت من خيلي زياد دوستش دارم٬ نميتونم فراموشش كنم٬ من شب و روزم رو با خيال و وجودش گذروندم٬ ميگفت فكر كن يه تيكه بزرگ از وجودت رو دارن ازت جدا ميكنن و يا درستتر٬ خودش داره جدا ميشه و تو ميخواهي كه با چنگ و دندون نگهش داري! ميگفت نميخواد تحقير بشه٬ نميخواد ...... اما نميتونه٬ ميگفت اونم ميگه كه خيلي دوستش داره اما نميدونه چي شده! ميگفت نميفهمم و اين بيشتر آزارم ميده! خواست بهش بگه كه اونم نميفهمه چرا! نميفهمه كه يهو چي ميشه! نميفهمه كه كسي به ...هم برگزار نكنه يعني چي ! ميگفت مطمئنم كه اون هم ناراحته اما اينو ديگه ميتونست به راحتي بهش بگه كه اون يه طور ديگه٬ فكر ميكنه٬ اصلا نميدونست چطوري اما اون قضيه اي كه تو فيلم حكم مطرح ميشه(راجع به محل قلب آقايون!) رو باور داشت! ميگفت آخه نميتونم تنهايي ديوونه ميشم! اينجا هم باهاش موافق بود و كاملا ميدونست كه اين حس عميق وحشتناك آرام زشت كثيف تنهاييه كه باعث ميشه آدمها به يه چيزي يا كسي بچسبن و اونو به عشق تعبير كنن!اما نميدونست چرا اين حس تنهايي در اناث روحي و در ذكور كاملا فيزيكيه! به قول بهروز وثوقي تو سوتهدلان "بلا روزگاريه عاشقيت!". يه موقعي باور داشته كه ميشه تنهايي هم اين نهچندان زيبا(زندگي) رو پيش برد اما حالا ديگه حس ميكرد نميتونه٬ حالا كه به خاطر اين تنهايي اشك هم ريخته بود٬ حالا كه در جواب اس ام اس بيجوابش زنگ ميزد٬ حالا كه حتي تحقير هم شده بود٬ ديگه نميتونست بهش بگه كه تنهايي سخت نيست! با اتفاقاتي كه از عيد تا حالا ديده و شنيده بود واقعا ديگه همه چيز رو ميتونست باور كنه ! يه اتفاق مشابهي تو اين مدت براي همه دوستاش و در نهايت خودش افتاده بود٬ خودش البته ... !
يه كتابي خوندم جالب بود نوشته بود: "ولي من نميخواهم در انتظار بازگشت او شال گردني به درازاي جاده ابريشم ببافم. من بافتن بلد نيستم. بافتني نميبافم. مينشينم و خيال مي بافم. خيالات دور و دراز٬ روياهايي به درازاي جاده ابريشم . . . ."
"مامان حتي موفق نشده است كه همراهي موقتي براي گذران سادهي روزها بيابد٬ چه برسد به اينكه شريك ابدي براي پرورش انساني يگانه٬ يا دوستي عزيز براي همپايي و همدوشي در سالهاي متفاوت عمر٬ مامان٬ هيچوقت٬ هرگز٬ نتوانسته است چيزي بسازد."
"چقدر غم انگيز است كه انسان با موجودات كوچك زندگي كند! از كوچكي به مورچهاي ميماند! توانش را ندارد.نمايش احمقانهاش دلم را به درد مي آورد. از اين كه گاهي خودم نيز تا اين حد سقوط كردهام و به اين آدم كوچك و ريز محتاج و وابسته شدهام حيرت ميكنم..."
چقدر اين روزها نيازمند جسارت و اعتماد بهنفس سابقم هستم٬ چقدر كلمه نياز دارم كه باهاش احساسم رو بگم! خيلي سخته٬ اونقدر سخت كه ترجيح ميدم به زبون نيارمش و مثل هميشه يه سرپوش روش بذارم و منتظر بشينم شايد زمان كاري بكنه( مگه نميگن زندگي آبستن حوادثه) ! دوست دارم بگم و بعدش بگم " مهم آمدنم بود كه آمدم٬ باقي به عهده تو. . ."
واقعا نميخواستمت٬ مثل يه بچه ناخواسته متولد شدي اما چون ناخواسته بودي ناقص به دنيا اومدي و حالا طفل نامشروع من دو ماهشه و به شدت آزارم ميده٬ ميدونم كه بايد ازش قطع اميد كنم و با همون قنداق بذارمش يه گوشه اي٬ تا يه رهگذري بياد و اين طفل نارس منو پرورش بده اما سخته فكر اينكه ممكنه اين بچه يه روزي آدم بزرگي بشه و اون موقع مال من نباشه آزارم ميده و تازه اگه نباشه ديگه حتي گريههاش هم نيست كه تنهاييمو باهاش پر كنم! اما خيلي خستم كرده و همين فردا پس فردا توي يكي از كوچههاي اين شهر بزرگ رهاش ميكنم٬ دوست ندارم بدونم كي اونو با خودش ميبره٬ ميخوام فراموشش كنم٬ آخه بچه نامشروع زياد داشتم و همشون به شدت آزارم دادن!
