تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

زنی در وحشت مرگ از جگر می کشد فریاد!

یک خانمی خونه یکی از آشناهای ما کار میکنه(میکرد!)٬ شوهرش معتاده و اون مجبوره برای گذران زندگی و بخاطر بچه هاش تو خونه های مردم کار کنه٬ چندوقت پیش شوهر این خانم تمام دندونهاش رو شکسته بود و بهش گفته بود برای اینکه وقتی میری تو خیابون کسی نگاهت نکنه! و حالا زن توی بیمارستان شهید مدنی کرج بستریه٬ چونکه آقای خونه!!!!!!!!!!احتیاج به پول داشتن برای تهیه مواد و خانمه بهش پول نمیده٬ اونهم میگه حالا کاری با دستات میکنم که دیگه نتونی کار کنی و تمام دستهاش رو با چاقو آش و لاش میکنه! و اون زن الان در بیمارستان حتی پول عمل جراحی رو نداره و هیچ مرجعی نیست که بهش پناه ببره و لحظه لحظه اش رو با ترس و درد از اون مرد سپری میکنه و چون جایی برای خودش و بچه هاش نداره و پولی هم نداره زندگی با اون حیوان رو ادامه میده!

نظرتون چیه؟! کجایید فعالان حقوق زنان؟! میدونید هر روز چند نفر از زنان مورد همچین آزار و اذیتهایی قرار میگیرند و تازه اگه خوش شانس باشن به بیمارستان میرسن!اینها باید به کی پناه ببرند؟! حق انسانیشون رو از کی و کجا بگیرن؟!  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:54  توسط سپیده   | 

فرانسه هنوز شلوغه! هنوز تظاهرات و درگیری! این نشون میده که مردم یا حداقل نسل جوانش زندن! هنوز در پی تغییرند! مقایسشون میکنم با خودمون با دانشجوهای اینجا! ما حتی حوصله حرف زدن هم نداریم! دیگه برای هیچ تغییری تلاش نمیکنیم! نشستیم و نگاه میکنیم آنچه را که میگذرد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:56  توسط سپیده   | 

وقتی بارون میاد همه چیز و همه کس زیبا میشه حتی جویهای کنار خیابون! و فقط گربه ها هستن که زشت و کثیف میشن! چقدر بارون رو دوست دارم٬ چقدر بهار رو دوست دارم٬ عاشق اینم که با یه دوست خوب توی کافه هنرمندان بشینم و چای بخوریم و حرفهای خوب بزنیم و از بو و صدا و لطافت بارون لذت ببریم!

چقدر لازمه که هرازگاهی تمام اون فکرای خراب و خستگیها و دلتنگیها و افسردگیها رو از ته دلت بالا بیاری! چطوری بگم٬ منظورم اینه که یه جورایی گذشتت رو بالا بیاری! بعدش حس میکنی چه سبک شدی که حالا آماده ای که حال رو بسازی و به سوی آینده پیش بری!

حس خوبیه وقتی خوابت نمیبره ساعت ۳ بلند شی چراغ بالکن رو که به عنوان چراغ مطالعه ازش استفاده میکنی روشن کنی و کتاب مرگ و دختر جوان رو که یه دوست خوب بهت عیدی داده بخونی و با خودت بگی عجب موجودیه این دورفمان و یک کتاب دیگه به مجموعه دوست داشته هات اضافه بشه و حس کنی که چه دوست خوبی داری!

و کلا زندگی خوبه شاید! زندگی البته که همین است...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 16:12  توسط سپیده   |