تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

 

چنین گفت زرتشت: که سوزانید بدی را در آتش٬ تا ز آتش برون آید نیکی.

 

 

                         آتيش آتيش چه خوبه! حالام تنگ غروبه!

                 

                       

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 11:52  توسط سپیده   | 

یه لحظه چشماتو ببند٬ خوب الان بیست سال دیگست٬ من تو رو تو خیابون میبینم!

سلام.

سلام.

پس منو یادته!حالت خوبه؟

مگه میشه فراموشت کنم٬ یکسال با فکرت زندگی کردم !آره خیلی بهتر از اون موقع هستم.میدونی بیست سال گذشته!

چه میکنی الان بالاخره به اون چیزهایی که میخواستی رسیدی؟

به خاطر اون فکرا خیلی ضربه خوردم! هنوز مینویسم٬ الان دیگه خوب عکس میگیرم٬ در گیر و دار گرفتن مجوز یه نشریه ادبی-هنری ام٬ آخه میدونی هنوز معتقدم به کار فرهنگی٬ چندتا نمایشگاه هم تو کشورهای دیگه گذاشتم٬ استقبال خوبی شد ازش!

چه خوب٬ خوشحالم...

راستی شما...

هنوز عادت داری که گوش ندی و فقط بگی٬ همیشه یه گوش برات کافی بود چون ازشون استفاده نمیکنی!

هاهاها...!آره دخترم هم همینطوری مثل خودمه.

پس دختر داری؟!

آره٬ یادته اونوقتا دوست نداشتم بچم دختر بشه٬ چون معتقد بودم ممکنه پدرش بهش تجاوز کنه(اینقدر خونده بودم که به قول بابای سارا ذهنم خراب شده بود!)ولی الان دنیام دخترمه٬ آخه از شوهرم جدا شدم

جالبه خیلی از فکرات رنگ واقعیت گرفتن!راضی هستی؟

آره الان تقریبا٬ چون هرکاری به نظرم باید٬ انجام دادم٬ خیلی از سالها ایران نبودم٬ هرچند سال یک جا!

درس رو چی کار کردی؟

فوق گرفتم٬ الان هم تو فکر دکترا هستم٬ یه کارگاه کوچولو هم دارم که کارگراش همه خانومن٬ یادته که!

آره خوب یادم میاد! خوشحالم که موفق و راضی هستی گفته بودم به جاهای خوبی میرسی٬ نگفته بودم؟! من بعکس خودت همیشه به توانائیهات ایمان داشتم!

مرسی٬ ممنون٬ ولی هنوز هم پرم از رویاهای دست نیافته! مثل یه دختر تازه بالغ!

میرسی بهشون مطمئنم! خیلی خوشحال شدم٬ من دیگه باید برم!

منم همینطور٬ دوست دارم بیشتر ببینمت٬ حتما باهات تماس میگیرم!

حتما٬ خداحافظ

خدانگهدار.

وایییییییییییییییییییی! چه خوب بود٬ چه هیجان انگیز! دوباره این بازی رو تکرار کنیم ولی اینبار تو بگو که چی شدی! باشه؟! راستی حرفای سیاسی هم بزن٬ بگو ببینم بالاخره چی شد؟ اون موقع(۲۰ سال دیگه) قدرت دست کیه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 9:36  توسط سپیده   | 

آره میشه خوب بود وقتی بخوای که چیزی بشی! میشه خوب بود وقتیکه بخوای یه کاری بکنی٬ وقتی که نخوای بدون اینکه اثری از خودت بذاری بمیری٬ میشه خوب بود وقتیکه دنبال فرصت باشی٬ بشین فکر کن ببین چی میخواستی از زندگیت٬ ببین تا حالا چه کاری کردی که به پر دل یه آدمی تو یه گوشه دنیا باشه٬ ببین چی گفتی٬ چی نوشتی٬ چه اثری خلق کردی که یه کدوم ازاین چیزای آزاردهنده رو تخفیف بده٬ که روح یه آدم رو یه لحظه شاد کنه٬ که یه جونور رو یه لحظه آروم کنه٬ که یه مایعی رو تو دل یکی یه لحظه تکون بده٬ که یکی که اسمت رو میبینه یه لحظه مکث کنه و یه تصویر خوب بیاد تو ذهنش٬ که وقتی مردی به یه چیزی بتونن بچسبن که اشک ملت رو درآرن٬ که شب که میخوابی به خودت بگی بابا تو دیگه کی هستی؟!که وقتی یه جایی میری یه حرفی برای داشتن داشته باشی نه که فقط از علم دیگران حرف بزنی و کتابای دیگران رو به نقد بکشی و راجع به تاثیری که فلان فیلم فلان کارگردان بر روت گذاشته سخن سرایی کنی٬ بذار وقتی بمیر٬که از این زندگی انتقامت رو گرفته باشی! اینجوری که اگه اون روز تو پارک دانشجو میمردی هم به هیچ جای هیچکس نبود و فقط مامان و بابات باید غصه تو میخوردن و دم نمیزدن! تا زمانی که مصرف کننده محصولات دیگران ولو فرهنگی باشی و هیچ چی تولید نکنی محکوم به زندگی و شکنجه مضاعفی. قوی باش. کار کن . خوب باش. شاد باش. اگه اینطوری فکر کنی نه احتیاج داری فلوکسیتین بخوری٬ نه از آدما متنفر میشی٬ نه مجبوری بری دوره تکنولوژی فکر٬ نه پیش روانشناس٬ یهو همه چیز قشنگ میشه آدما رو دوست داری٬ میتونی بهشون انرژی بدی٬ میتونی عاشق پیرمرد راننده بشی که شاهکاره٬ میتونی تو دو روز با کلی آدم جدید آشنا بشی و با خودت بگی چه آدمای جالبی تو این شهرن٬ میتونی به رویاهات فکر کنی و شخصیت اول تمام فیلما بشی٬ میتونی برق چشمات رو بهشون برگردونی٬میتونی به راحتی از آدما معذرت بخوای٬ میتونی ز دیدن جوونای خوشحال موسیخو ناراحت نشی٬ میتونی دوستشون داشته باشی و بهشون حق بدی که یه طور دیگه فکر کنن٬ میتونی از روشنفکرای مملکتت ممنون باشی٬ میتونی لمپن نباشی٬ میتونی از هرچیزی که بخواهی عکس بگیری٬ میتونی وقتیکه هزارتومن بیشتر تو جیبت نیست بری کتاب فروشی و غصه نخوری!و میتونی باشی مثل همه!

فقط به خودت بگو که هنوز هیچ گهی نشدی!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:51  توسط سپیده   | 

زنان ایران حق برگزاری مراسم ۸مارس را نداشتند!

امروز در پارک دانشجو ما زنان را با تمام توان زدند تا ثابت کنند که زن ایرانی حق حرف زدن و زنده بودن ندارند!

الان خیلی خسته ام بعدا مفصلتر میگم که چه شد!راستی دوربین دوستم رو گرفتند٬ کسی میدونه چه باید کرد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:17  توسط سپیده   | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 12:49  توسط سپیده   | 

زنانی ساده در پستوی خانه ها!

روزشان را در مطبخ سر ميكنند٬ در انتظار آغوش گرم مردشان!

زناني فعال در اجتماع!

روزشان را در ميان مردمان ديگر سپري ميكنند٬ در تلاش براي نجات زندگي ديگران٬ و نگاهشان را ميدزدند از ديگران به خيال آغوش گرم مردشان!

زناني عاشق!

روزشان را در خيابانها سپري ميكنند در جستجوي آغوشي گرم!

 

و تمامي زنان شب هنگام به آغوش گرم مردي پناه ميبرند كه در خيالشان تنها پنگاه است٬ پناهگاهي كه شايد تا آن ساعت تنها آغوش گرم و تنها پناهگاه زنان ديگر بوده!و شايد حس كند حجم حضور زنان ديگر را در آغوش مردش اما دم برنياورد چراكه تنها پناهگاه امن براي اوست و چه خوب كه هست!

ولي تمامي اين زنان روز و شبشان را با عشق سپري ميكنند٬ عشق به يك حجم٬ حجمي به نام مرد٬ و در رويايشان حرفهايش را مرور ميكنند٬ حرفهاي عاشقانه‌اي كه هيچگاه به زبان رانده نشده٬ اما او با اين روياي زيبا زندگي ميكند٬ عشقبازي ميكند٬ نطفه‌اش را در شكم جاي ميدهد٬ پير ميشود و با عشق به رويا در دل ميميرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 20:12  توسط سپیده   | 

این لینک روببینید از سایت زنان ایران!

http://www.womeniniran.net/asiaflash/toflashasia.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:13  توسط سپیده   | 

"دگرگونی ها را مردم بی منطق به وجود می آورند٬ زیرا منطق داران پیوسته خواستار چرخیدن در بر پاشنه پیشین هستند."

چقدر اینروزا حس مشترکی دارم با آدمای کتاب میرا! این کتاب دقیقا حکایت جامعه ماست. یکنواختی و یکرنگی داره به طرز وحشتناکی به همه منتقل میشه٬ همه آدمهای این جامعه بیمارن٬ همشون دچار این وحشتند که نکنه عقب بمونند٬ که نکنه بهشون نرسه! همشون از تنها حرکت کردن می ترسند٬ دست همدیگه رو میگیرن و با هم حرکت میکنند٬ با صدای بلند و با هم حرف میزنن٬ چون کم کم دارن فردیت خودشون رو فراموش میکنند! یه جامعه کاملا یک شکل! یه سری آدم کاملا شبیه به هم٬ به قول میرا همه اصلاح شده٬ خیلی کم پیدا میشن آدمهایی که هنوز اصلاح نشدن و اون ماسک هنوز به صورتشون زده نشده!

تفاوت!

آخ که چقدر دوست دارم مثل کولی ها زندگی کنم٬ بی قید٬ بین زمین و هوا٬ از این شهر به اون شهر و در درجات بالاتر از این کشور به اون کشور! چقدر وقتی به این موضوع فکر می کنم حس دوست داشتن پیدا می کنم!من آسمون٬ شب٬ شعر٬ داستان٬ فیلم٬ هاینریش بل٬ جرج کلونی٬ سلینجر٬ پاریس٬ requim for a dream ٬ لاک پشتها هم میتوانند پرواز کنند(اسمش همین بود؟!)٬ شاملو٬ فروغ٬ سیمون دوبوار٬ رنگ آبی٬ زرد٬ عکاسی و همه چیزهای خوب و قشنگ دنیا رو دوست دارم!

حرکت و رخوت٬ خواب و بیداری رو هم می پسندم اما جنون رو می پرستم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:2  توسط سپیده   | 

از خواب بلند میشی هی فکر میکنی که یه کاری باید انجام بدی٬ کسی  منتظرته شاید٬ پروژه ای در حال انجامه که بدون حضور تو پیش نمیره٬ مبایلت رو روشن میکنی٬ یکی دوتا   sms بیخود٬ نه اینجا هم پیغام مهمی نیست! نه کسی گفته بدون وجودت میمیره و نه کسی منتظرته!پنجره رو باز میکنی بوی بهار میاد یه لحظه یه چیزی توی دلت تکون میخوره٬ یه جورایی فکر میکنی حالت خوبه٬ با خودت میگی چه روز شاهکاری برای بیرون رفتن٬ قدم زدن٬ حرف زدن٬ عشقبازی...!زیر دوش آب گرم به تمام اتفاقات خوبی که قراره برات بیفته فکر میکنی٬ مسواک میزنی٬ حالا جلوی آیینه داری رژ میزنی٬ نه امروز روز رژ پررنگ زدنه!عطر ecco رو برمیداری زیر گوش٬ روی گردن٬ روی مچ دست٬ فکر میکنی امروز روز توا!شاید پیش بیاد که ...٬توی موهات هم عطر میزنی!نه امروز چای نمیخورم تلخه٬ شیر هم نه!آب میوه خوبه٬ معده چی میگه؟ یه کیک برمیدارم!نه امروز حوصله مقنعه ندارم٬ هوا خوبه٬ با تاکسی میرم ٬ روسری نازک!دوربینم رو هم میبرم! دارم میرم بیرون به مامان نگاه میکنم٬ لبخند میزنه٬ اصلا نمی پرسه کجامیری؟!کی میای؟!امروز قراره فکر نکنی! یادداشت رو از کیفت در میاری آدرس شرکت رو روش نوشتی.چه خوب که مثل باررهای قبل فراموش نکردم بیارمش.میدون هفت تیر.سر خردمند.چه جای خوبی!کاش بشه! میرسی هفت تیر .فکر میکنی! ساختمون رو پیدا میکنی٬چه سرراست!استرس داری نکنه جای بدی باشه! نکنه اتفاقی بیفته! بیخیال امروز روز توا!میری تو٬ یه نور نارنجی شاهکار میخوره تو صورتت٬ یه شرکت خیلی شیک با دکوراسیون نارنجی که نور خورشید زیباترش کرده٬ بعد از مصاحبه حس میکنی فضا مثبته٬ بهت میگن که به عنوان مدیر روابط عمومی میتونی کارت رو از همین شنبه شروع کنی فقط میمونه یه سری قرارداد و آوردن مدرک زبان و این چیزا!بعد از مدتها حس میکنی واقعا خوشحالی و یاد جمله اون خانمه تو کلاس دکوراسیون میفتی که بهت گفته بود:تو که خردادی هستی بر اسب مراد سواری٬ پس فقط بتازون!احساس میکنی هرکاری بخوای میتونی انجام بدی٬ زنگ میزنی به سمیرا باهاش رئیس قرار میذاری٬ خیلی وقته که فقط البرز میری حوصله فضای پراز رخوت البرز رو نداری! یه قهوه ترک٬ موزیک٬ حرفای خوب و بعدش یه تلفن! نگفتم روز خودته٬ دعوت میشی برای شام!وای کلی کار داری باید بری ابروهاتو برداری٬ موهای پشت لبتو که اونقدر با تیغ زدیشون که مثل پشت لب مردا سیاه و زبر شده بر داری! باید عجله کنی نه فرصت نداری پیاده بری یا با اتوبوس چه خوشحالی که مثل بقیه آدما عجله داری و باید زود برسی٬ که کسی منتظرته٬ که بودنت مهم شده٬ که حالا به غیر از دانشگاه اسمت یه جای دیگه ثبت شده! تو تاکسی میشینی آقای کناری نه آدامس می جوه و نه بوی بد میده٬ راننده خوب میرونه٬ ترافیک نیست و موزیک ملایمی پخش میشه........!

یهو با صدای مامان به خودت میای سپیده! چرا پا نمیشی بلند شو چاییتو بخور٬ کتری رو از برق بکش!میگم خاک تو سرت باز هم رفتی تو رویا؟!آدم نمیشی!مبایلت رو خاموش میکنی٬ میری تو اینترنت یه چرخی میزنی و با خودت میگی ۲۴ سالته و هنوز هیچی نشدی! هیچی!تازه میخواستی دنیا رو هم عوض کنی!میگی اینا کجان و ما کجا!کامپیوتر رو خاموش میکنی٬یه چای تلخ برمیداری٬ یک کم کتاب میخونی و خودت رو به مریضی میزنی و سعی میکنی بخوابی! چه عجیب یه کار رو میتونی بکنی و اون اینه که همش بخوابی!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 21:34  توسط سپیده   | 

هميشه يه كتاب و يك خوب آدم رو سرحال مياره!

تو اين چند روز نه تنها سه‌رنگ شاهكار رو چندباره ديدم و واقعا لذت بردم، يك مجموعه داستان به شدت خوب هم خوندم.

"مردي آن‌ور خيابان زير درخت"كار جديد بهرام مرادي كه نشر كاوان اونرو درآورده.

ديروز يه‌سر رفتم چشمه،شروع كردم به خوندن اين كتاب اولين داستانش رو خوندم و واقعا از نثر خوبش لذت بردم و نتونستم نخرمش!از بهرام مرادي مجموعه داستان خنده در خانه تنهايي رو هم خونده بودم اما به اين اندازه خوشم نيومده بود!اين مجموعه داستان و به‌خصوص داستان اولش كه با خود كتاب همنامه نثر بسيار روان و جالبي داره، داستانها اصلا سرهم بندي نشده و واقعا آدم ميمونه كه اين كلمات از كجا اومدن و چطور جملات به اين خوبي ساخته شده!من معمولا داستانهاي ايراني رو زياد دوست ندارم اما اين داستانها خيلي نو و خوب نوشته شدن.جوري كه كاملا ميتوني با نويسنده همراه بشي و حسهاش رو تو هم تجربه كني.اين نويسنده واقعا به شعور مخاطبش احترام گذاشته، حتما بخونيد و لذت ببريد.

"بگذار نباشد آن مردي كه شناخته نميشود، حتي اگر خودش باشد."

فكر كن!

"تاريكي هميشه هم بد نيست، روشني را به چشممان مي‌نشاند، تاكيد ميكند. گرچه ممكن است قدري بيشتر از حدي كه فكرش را كرده‌ايم طول بكشد يا حتا وقتي ازش گذشتيم، ديگر دير شده باشد فراچنگ آوردن چيزي را، و تنها چيزي كه مانده باشد،‌حرفهايي باشد چون مرثيه‌اي براي تو، وردي براي من كه روشنايي را بخوانم."

پ.ممنون پدرام جان به خاطر اين كتاب خوب!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 10:27  توسط سپیده   |