تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

همیشه وقتی حالم گرفته میشد بعد از چند روز خوب و سرحال میشدم!اما اینبار مثل اینکه قضیه جدیه!
خیلی خسته ام!هیچ چیز خوشحال کننده ای نیست!هرچی فکر می کنم میبینم اصلا مال این دوره نیستم!دوره کافه نشینی و داف گرایی! دورانی که روشنفکرش خودش رو واپس زده میدونه و به این بهونه خودش رو از مردم عادی(عوام) جدا میکنه و میره به دنبال منافعش! دوره ای که شهرت حرف اول رو میزنه و اگه کسی نشناسدت اصلا به حساب نمیای!کاش توی دوره های قبل بودم!زندگیهای چریکی.سادگی.آرمانگرایی!

تو دوره ما آرمانگرایی ملی مرده!همه دنبال منافع شخصی ان!یه عده شدن آرتیست و فقط برای بقیه آرتیستها هنر می آفرینند!یه عده اهل ادب هستند که محصولات ادبیشون فقط ذائقه مخاطب خاص رو جوابگوا!

هنرمند و روشنفکر دیگه به ندرت غصه اجتماع رو میخورن و خیلی کم خودشون رو درگیر مشکلات و دغدغه ها و ارتقاع فرهنگ مردم جامعشون میکنند.تو این جامعه فردیت حرف اول رو میزنه و فقر فرهنگی و اجتماعی فقط افراد مبتلا رو آزار میده!

زندگی تو این فضا رو دوست ندارم و فعلا توان جنگیدن هم ندارم!

پ.تازه فکر کن تو این حال خراب روحی و جسمی تازه بعد از سه ساعت تو مطب دکتر نشستن یه دوست خوب با کلی اصرار ببیندت و بعد از اینکه کلی سعی کردی که خوب باشی تازه بهت بگه که کاملا براش غریبه ای و . . . .چه حالیه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:46  توسط سپیده   | 

بارها گفته بودم که هیچ کس منو دوست نداره!نگفته بودم؟!

خیلی خستم!خیلی تنهام و میخوام که تو این تنهایی بمونم!نمیخوام کسی رو راه بدم چون واقعا هیچکس نمیفهمه!

بیست و چهار سال تلاش برای اثبات خود.کافی نیست؟!ولی هیچکس نفهمید که چی میگم چی میخوام؟!هیچکس نپرسید که چی دوست دارم! همه حتی اونایی که به قول خودشون دوستم داشتن فقط میگفتن که خودشون چی میخوان یکی میگفت دوستم داره چون جسارت و جاه طلبیم شبیه عشق سابقشه!یکی میگفت دوستم داره چون هیچ شباهتی به دوست قبلیش ندارم البته بماند که دوباره با همون آدم قبلی دوست شد!و یکی دیگه میگفت . . . .

همیشه احتیاج داشتم که کسی باشه خیلی وقتا برای اینکه دوستش داشته باشم و گاهی هم برای اینکه دوستم داشته باشه!برای اینکه واقعا دوستم داشته باشه!کسی که بفهمه!که وقتی میگم خستم یا بیحوصله نگه که تو که همش بیحوصله ای!که وقتی یه فیلم خوب میبینم یا یه کتاب و از شدت هیجان دارم میمیرم بتونم براش تعریف کنم و ازش حرف بزنم!که وقتی میگم دوست دارم خیابون انقلاب و ولیعصر و منوچهری و ...!بیا پیاده بریم نگه من خوشم نمیاد!یا اینکه تو چرا دوست داری خاص بازی دراری؟!

میخواستم یکی باشه که تمام خیابون ولیعصر رو شونه به شونش راه برم و اون حرفای قشنگ بزنه و من عاشقی کنم!دیگه نمیخوام حرف بزنم!دیگه تموم شدم!چقدر انرژی گذاشتم برای دیگران و جوابش هیچی بود!

بابا!منم آدمم!چقدر وقتا احتیاج داشتم که یکی باشه که فقط بگه!بگه تو برو من اینجا هستم !تو فقط برو جلو هواتو دارم!بابا من زنم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:28  توسط سپیده   | 

الان دوباره از اون وقتاییه که منتظر یک معجزه ام!این حس رو خیلی تجربه کردم٬ فکر کن یهو به یه جایی میرسی که احساس میکنی دیگه هیچ چیزی خوشحالت نمیکنه!اون موقع است که منتظرمیشینی و میگی حالا دیگه نوبت خداست!یه معجزه!یه اتفاق خیلی خوب!نمیدونم یه چیزی که برای یک مدت کوچولو هم که شده این یأس و مرگ تدریجی رو از بین ببره! حس میکنم همه یه جورین٬هیچکس خوشحال نیست!یک سری که منتظرن ببینن چی میشه!همیشه منتظرن که چی میشه٬و از اون جایی که بالأخره یه چیزی میشه دوباره برای اتفاق بعدی انتظار میکشن!یک عده هم که سرشون رو گرفتن هوا و باسرعت پیش میرن و اصلا به زمین نگاه نمیکنن چون پابندشون میکنه و فقط میرن و میرن !

یه جورایی چت زدم حواسم به هیچی نیست٬خیلی از کارهایی رو که باید انجام بدم فراموش میکنم!اسم فیلمها٬کتابها و خیلی از آدما رو فراموش میکنم!بیماریم دوباره عود کرده!یه بیماری شاهکار:اونقدر فکر میکنم٬فکر میکنم...بعدشم تو این فکرا زندگی میکنم  که وقتی به خودم میام میبینم خیلی اوضاع خرابه!میدونید اعتقاد دارم به زندگی تو رویا!اصلا فیلمها و کتابها رو هم برای همین دوست دارم چون میتونم تو فضاهای شاهکارشون که تو زندگی عادی اصلا پیش نمیاد٬ زندگی کنم!سر کنکور هم همینطوری بود!اصلا انگار تو این دنیا نبودم!تازه وقتی گفت "داوطلبان عزیز وقت تمام است"٬ حواسم برگشت!

بیخیال دیگه !

این تعطیلات رو هم میرم یه جایی که هیچ خبری از اینترنت نیست!میرم  یه شهر کویری٬خوبه٬شاید یک کمی خوب بشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:38  توسط سپیده   | 

حالا دیگه واقعا باور کردم که :

ملت ایران = مردم برره

ای یاوه

          یاوه

               یاوه

                    خلائق!

مستید و منگ؟

                  یا به تظاهر تزویر میکنید؟

از شب مانده هنوز دودانگی.

ور تائب اید و پاک و مسلمان

                                   نماز را

از چاووشان نیامده بانگی!

هر گاوگند چاله دهانی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 9:32  توسط سپیده   | 

من دچار خفقانم.خفقان!بگذارید هواری بزنم!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 20:5  توسط سپیده   | 

 

 

 

 

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد

واقعا از دیدن این پیغام خسته شدم!احساس خفگی می کنم!هرجا میری دوتا مطلب بخونی همین وضعه!

من دچار خفقانم.خفقان!بگذارید هواری بزنم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 20:3  توسط سپیده   | 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

................

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:56  توسط سپیده   | 

اينم از مهرك(mehrak v )!مهرك هم رفت!

بهتون پيشنهاد ميكنم يه روز بريد فرودگاه و جوونايي رو كه كوله به دوش و با يك دنيا اميد و آرزو با اشكهاي پدر و مادراشون بدرقه ميشن رو ببينيد!جوونايي كه خيلياشون با عشق تو ايران زندگي كردن و خيلياشون بيشترين چيزي كه در سن ۱۸ سالگيشون ميديدن ساختن مملكتشون بود!مملكتي كه خرابش كردن و گذاشتن كه بسازنش! ببين چه كردن كه آدمايي با اين روياها ديگه حاضر نيستن براي رفتن از اينجا حتي يك لحظه رو هم از دست بدن!امروز جو فرودگاه ديوونم كرد و فرار مغزها رو به عينه ديدم!ديگه نميتونم تو هواي اين شهر و كشور نفس بكشم!ديگه نميخوام بسازمش!ميخوام برم!ميرم خيلي زود! 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:33  توسط سپیده   | 

بعضی فیلمها شاید خیلی از نظر ساختار و کلا فیلمی قابل توجه نباشند اما یه چیزهایی دارند که اصلا حال ادم خوب میشه!

توی جشنواره یکی از فیلمهایی که به مدد بلیط مجانی تونستم ببینم فیلم عصر جمعه بود.یک فیلم کاملا زنانه و به نظرم خوب!از نظر من نوشته ها و فیلمهایی که زنانه اند خیلی لطیف و دوست داشتنی اند.مثلا آلبادسس پدس و زویا پیرزاد قلم و حس کاملا زنانه ای دارندو یا یه تئاتر از علی رفیعی (در مصر برف نمی بارد)اون هم به نظرم زنانه بود!

فکر کنید محور اصلی این فیلم یک زنی بود که علیرغم مشکلات زیاد در یک جامعه کاملا مردانه زندگی میکرد و همچنان سعی میکرد شاد.قوی و زیبا باشه.فیلم اصلا روشنفکرانه و خاص نبود کاملا معمولی ولی واقعی مثلا فکر کنید که خیلی از کارههایی که ما زنها در طول شبانه روز انجام میدیم و خیلیامون دوست نداریم زیاد راجع بهش صحبت بشه و باز بشه رو خیلی راحت نشون میداد!از ابرو برداشتن بگیر تا اپیلاسیون! اتفاقا خوشم اومد که نشون میداد و مخصوصا روش زوم میکرد و چیزی که خیلی باهاش حال کردم این بود که همه مردها تو سینما صداشون دراومده بود و هی میگفتن اه بسه دیگه!چطور اونا که ریششونو میزنن هی همه جا نشون بدن.اونوقت ما هی سانسور بشیم!و یه صحنه دیگه که خیلی باهاش حال کردم صحنه ای بود که رویا نونهالی داشت جریان  rape رو برای خواهرش (هانیه توسلی) تعریف میکرد و به نظرم عالی بود.فکر کنید تو سینمای ایران صدای جیغ زدن و نفس نفس زدن یک زن اون هم نه در حالت عادی بلکه در حالی که داره بهش تجاوز میشه پخش بشه!(البته تو فیلمهای غیر ایرانی این صحنه رو با جزئیات به وفور دیدیم!)اون موقع که داشت تعریف میکرد واقعا بدون هیچ تجربه ای در مورد   rape  حسش رو کاملا درک میکردم وقتی میگفت حالم داشت بهم میخورد!میدونید بیشتر از این خوشم اومد که واقعی بود!به نظر من هنر یعنی واقعیت چه تئاتر چه سینما چه ادبیات چه عکاسی چه... .یکبار هم توی فیلم لاک پشتها(که به نظرم فیلم شاهکاری بود یه صحنه تجاوز دیدم که اون هم به نظرم بی نظیر بود!)

و اون لحظه ای که جیغهای بریده بریده و بلند میکشید احساس کردم که خالی شد باور میکنید احساس کردم اگه خودم بودم همینکار رو میکردم و همزادپنداری عجیب!

و حمام کردن پسر رو که چندبار نشون داد که شاید میخواست تاکید کنه که این بدن مردانه است که داره شکل میگیره و کم کم مشکلات زن هم دوباره شروع میشه و این دوباره زن هست که اینبار در نقش مادر سختی میکشه و تنبیه میشه!

البته خیلی جاداشت که تاثیرگذارتر و خوش ساختتر و سینمایی تر باشه امات همینش هم تو سینمای ایران غنیمته!

خانم زندی خسته نباشید!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:25  توسط سپیده   | 

تازگيها خيلي از دست خودم عصباني ميشم !ديروز بعد از يك هفته به شدت گندي كه داشتم روز چندان بدي به نظر نميرسيد بد از كلي فكر كردن تازه به اينجا رسيده بودم:كه چرا که نهpour quoi pas !برم فرانسه  photo journalistبشم!میخوام همه جای دنیا رو ببینم.از همه چیزا عکس بگیرم. با همه ادمای مهم حرف بزنم.عاشق همه ادمای دنیا بشم.به همه زبونا حرف بزنم.همه رقصا رو یاد بگیرم!آخه منو به خوندن ریاضی چکار؟من از تبار دیوونه هام میدانید؟!خلاصه خوشحال و خرم مدارکم رو هم برای شریف پست نکردم که گام اول رو در جهت متحول شدن برداشته باشم(همیشه همینطوره یه کار به قول خودم متفاوت که میخوام شروع کنم در آغاز شروع میکنم بقیه کارام رو خراب میکنم!)بدشم رفتم و کلی عکس چاپ کردیم و کلی شنگول بودم آخه کلی هیجان داشت!عاشقشم(آگراندیسور رو میگم!)بعدشم رفتیم نادری که بچه ها رو ببینیم شاد شیم.که یک خانم محترمی اومد و کلکلی و ما هم یه چیزکی انداختیم و ایشون هم نامردی نکرد و یه بمبی انداخت که هنوز سرم منگه!آخه یکی نیست که بگه آخه دختر خوب حالت خوب نیست حرف هم نزن.به قول شهریار که بیماریم رو تشخیص داده بود:شیزوفرنی حاد دارم!شب هم که رفتیم فرودگاه و پرواز پاریسی و کلی frenchman جنتلمن و خواستیم یک کم parler کنیم نشد!خانم برادرمون هم اومدن و ما هم همچنان در جهل مرکب غوطه ور!

پروندمون رو هم که دادن به پیک ببره سازمان ملل.تو راهه یه کوچولو دیگه میرسه.همینه دیگه عقلمونو دادیم دست ایشون.ایشون هم که بله!الان همBBC جان داشتن یه شرح مبسوطی میدادن!
خلاصه که اینجوریاس!

فقط فعلا تصمیم گرفتم که با هیچکس اعم از دوست و غیر دوست معاشرت نکنم تا ببینم فرجی میشه!ولی امیدی نیست !به خدا حیف امید!ولی خوب میشمcrois moi

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 10:48  توسط سپیده   | 

سلام

امروز بالاخره تصميم گرفتم بنويسم!ترس از نوشتن ذهنياتم!و بيشتر ترس از اينكه ديگران فكرامو بخونن!اما تصميم هايي كه تو چند روز اخير گرفتم باعث شد كه اين يكي رو هم شروع كنم!براي دل خودم هم كه شده بنويسم نه توي اون دفتر نارنجي !بلكه توي اين اتاق سياه!

سپيده خانم دفتر جديد مبارك!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 0:13  توسط سپیده   |