خیلی خسته ام!هیچ چیز خوشحال کننده ای نیست!هرچی فکر می کنم میبینم اصلا مال این دوره نیستم!دوره کافه نشینی و داف گرایی! دورانی که روشنفکرش خودش رو واپس زده میدونه و به این بهونه خودش رو از مردم عادی(عوام) جدا میکنه و میره به دنبال منافعش! دوره ای که شهرت حرف اول رو میزنه و اگه کسی نشناسدت اصلا به حساب نمیای!کاش توی دوره های قبل بودم!زندگیهای چریکی.سادگی.آرمانگرایی!
تو دوره ما آرمانگرایی ملی مرده!همه دنبال منافع شخصی ان!یه عده شدن آرتیست و فقط برای بقیه آرتیستها هنر می آفرینند!یه عده اهل ادب هستند که محصولات ادبیشون فقط ذائقه مخاطب خاص رو جوابگوا!
هنرمند و روشنفکر دیگه به ندرت غصه اجتماع رو میخورن و خیلی کم خودشون رو درگیر مشکلات و دغدغه ها و ارتقاع فرهنگ مردم جامعشون میکنند.تو این جامعه فردیت حرف اول رو میزنه و فقر فرهنگی و اجتماعی فقط افراد مبتلا رو آزار میده!
زندگی تو این فضا رو دوست ندارم و فعلا توان جنگیدن هم ندارم!
پ.تازه فکر کن تو این حال خراب روحی و جسمی تازه بعد از سه ساعت تو مطب دکتر نشستن یه دوست خوب با کلی اصرار ببیندت و بعد از اینکه کلی سعی کردی که خوب باشی تازه بهت بگه که کاملا براش غریبه ای و . . . .چه حالیه!