تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

افکار پراکنده سپیده

فکر کن نشستم وسط این همه آدم بیربط، دارم یه کار بی ربط تر انجام میدم، گاهی فکر میکنم گم شدم، ولی وقتی به خودم میام، میگم ای دیوونه، تو کی پیدا بودی آخه! حال میکنم که دقیقا پوزیشنم توی زندگی این روزا مثل نشستنم این وسطه! این وسط نشستم ، همه مشغول کارن و من هی فکر میکنم و کار نمیکنم، من احمق زاده شدم، جایی که عقل تقسیم میکردن به دنبال حماقت بودم، حماقتی شیرین و بی انتها! دقیقا تو موقعیتهایی که همه، حتی کم هوش ترین آدمها برای زندگیشون تصمیم میگیرن، من خیره می شم به یه نقطه و به این فک میکنم که: که چی؟! بعد اونا که پیش رفتن، میرم یه طرف دیگه به حالتی میان رفتن و دویدن! بعد خسته می شم و همون وسط راه منتظر میمونم ! هی اشتباه میکنم، هی بیراهه میرم، هی نمیرم، هی درجا میزنم، اما خوشم میاد درس نمیگیرم، اخفش گونه پیش میرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط سپیده   | 

گم شده ام، بیش از حد تحمل میکنم، شاید میخواهم صبرم را محک بزنم! به زودی خسته خواهم شد، میدانم!
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:28  توسط سپیده   | 

چه زود پیر شدم! چرا به یاد نمی آورم چه هنگام به این دنیای واقعی پرت شدم؟! آرزوهایم را چه کسی باخود برد؟!

روزی من بودم و دنیایم و آرزوهای دور و دراز و دست نیافتنی ام! من شاد بودم، دنیایم زیبا و بزرگ و آرزوهایم دور و پر رنگ! حالا باز هم منم، دنیایم کوچک و خفه کننده و آرزوهایم در دستانم ولی پژمرده!

با خیال راه میرفتم، با خیال رویا می بافتم، با خیال می خندیدم، با خیال می رقصیدم، با خیال می خوابیدم! رعد و برق بود شاید! یا حتما! برق بود یا صدا! خیالاتم فرو ریخت! همه چیز رنگ واقعیت گرفت!

نیستم! نمیخواهم! نمی توانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:52  توسط سپیده   | 

در این جمعه پائیزی چقدر هوای پائیز سالهای پیش رو دارم!
هوای ُآذر ماه آخر پائیز گلستانُ ٬٬ هوای رمانهای سناپور٬ هوای بام تهران٬ هوای سینما فلسطین٬ هوای فیلم  ُنفس عمیقُ و ُماهیها عاشق می شوندُ ٬ هوای قدم زدن طولانی تو خیابون ولیعصر٬ هوای نشر چشمه٬ هوای کتای خریدن و داستان خوندن٬ هوای کافه نشینی٬ هوای حرف زدن از ادبیات و شعر و فیلم٬ هوای عکس گرفتن٬ هوای گشتن و چرخیدن تو سعدی و منوچهری٬ هوای جمعه بازار و پارچه های رنگی و جینگول وینگولهای قشنگ٬ هوای کافه نادری٬ هوای خیالپردازی٬ هوای دانشگاه تهران٬ هوای دانشگاه علم و صنعت٬ هوای کاخ سعداباد٬ هوای بوسه٬ هوای دوستای قدیمی٬.............

حیف که این کار و درس پرتم کرده به دنیای دیگه! باید وقت بذارم٬ نباید دور بشم :))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:59  توسط سپیده   | 

بايد بنويسم از اين همه زيبايي و خوبي و خوشحالي كه در اين يك ماه بر من گذشت. واقعا چقدر ديدن نديده ها و انجام نكرده‌ها لذت بخشه. تو اين يك ماه خيلي چيزا فهميدم. به معناي واقعي فهميدم كه زندگي رو ما آدما خودمون ميسازيم. تا ميتونيم از همه چيز استفاده مي‌كنيم و حتي مرگمون رو هم رقم ميزنيم! بعد از اون دو هفته لعنتي كه وحشتناكترين روزهاي زندگيم بود و افتاده بودم رو دور بدبياري. يه دوره سرشار از زيبايي رو گذروندم . حس خوب و شاهكار آزادي و رهايي . حس توانمندي. كه ميسازمت.ميسازمش. هرسازي بزند . خودم ميرقصانمش و ميچرخانمش. حس اينكه ميدوني ميخواي چيكار كني. كنار گذاشتن اون حس نوستالژي مسخره حتي براي يه مدت كوتاه. حرف زدن با آدمايي كه كلي از من و دنيام فاصله داشتن. پوست انداختن. پا گذاشتن به دنياي واقعي. بيرون اومدن از اون حباب رنگي. خنده از ته دل. رقص. فرياد. عكس. راه رفتن روي سنگفرشها . و حس اينكه كلمه "وطن" فقط براي من و هم وطنام معني داره و بقيه مردم دنيا ، دنيا را وطن خودشون ميدونن. اين سفر لازم بود براي اينكه مرحله قبل رو طي كنم و وارد مرحله جديد بشم ، شايد اگه نميرفتم هنوز تو اون مرحله مونده بودم! به هر حال الان خوبم و پر از زندگي ...!‌
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:12  توسط سپیده   | 

میخوام بزنم بیرون از این زندگی٬ یا شاید از این سیاره٬ یا شاید از این قاره٬ یا شاید از این کشور٬ یا شاید از این شهر٬ یا شاید از این خونه٬ یا شاید از این اتاق٬ یا شاید از این بدن...!

این روزها کتاب خوندن و فیلم دیدن بیشتر از هر موقع دیگه ای برام حکم سم پیدا کرده. بدجور دارم دنبال آزادی میگردم٬ آزادی٬ رهایی از هر قید و بندی...!

نمیدونم تا چه حد اختیار داریم که هر کار میخواهیم بکنیم٬ مگه ما تو یه جامعه زندگی نمی کنیم٬ مگه همه کارامون بهم بسته نیست؟ تا کجا اجازه داریم که به معنای بی قیدی زیبایی ها و آزادی ها و دوستی های آدمای دیگه رو لگدمال کنیم؟ نمیدونم تا کجا می تونم و اجازه دارم که پیش برم؟ اصلا نمیدونم که این اجازه و یا حد و حدودش رو کی تعیین می کنه! دارم دنبال تعریفهای جدید میگردم٬ لغات قبلی معانیشون رو از دست دادن و لغات جدید غیر قابل هضمند!

این شهر و آدماش و حتی آرمانهاشون برام تکراری شده٬ میخوام یه جور دیگه ببینم٬ یه جور دیگه فکر کنم٬ یه جور دیگه عمل کنم٬ یه جور دیگه تصمیم بگیرم٬ یه جور دیگه ببینم و تا اطلاع ثانوی لغت " وابستگی" رو از زندگیم پاک کنم!

اونقدر مسئولیت همه اتفاقات زندگیم رو خودم به گردن گرفتم که هرچی میگردم یه مقصر هم پیدا نمیکنم.......!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:57  توسط سپیده   | 

نوشته بودی " به شانه ام زدی تا تنهائیم را بتکانی. به چه دلخوش کردی؟ تکاندن برف از شانه آدم برفی؟!" ...

نمیدانستم هنوز آدم برفی ماندی٬ اصلا فکر نمیکردم که آدم برفی مانده باشد! می بینی قانون احتمالات را هم از یاد برده ام٬ یادم رفته بود که حتی احتمال صفر هم مساوی با یک است. حل شده ام در این سرزمین قدکوتاهان٬ می بینی تفاوت را هم کنار گذاشته ام. گفته بودی جاه طلبم و اینرا می پسندیدی٬ اما دیگر نیستم٬ دیگر نمی توانم باشم٬ پذیرفته ام که شبیه دیگرانم٬ دیگر زیاد نمیخواهم٬ همه را نمی خواهم٬ کتاب قطور میخوانم٬ فیلم با ریتم کند می بینم٬ عجله ای ندارم٬ زمان هست تا نمیدانم کی...! دل خوش کرده ام به لحظه ها٬ باورت می شود در لحظه زندگی می کنم٬ خوشم به نشستن در کافه ای٬ نوشیدن قهوه ای٬ شنیدن موسیقی ای٬ کشیدن سیگار و صندلی روبرویم که خالی نباشد٬ حالا هرکس از هر کجا٬ کافیست که کتابی خوانده باشد٬ فیلمی دیده باشد٬ یا بتواند حرف بزند٬ تا من گوش نکنم و فکر کنم٬ به چی؟ نمیدانم! هنوز فکر می کنم٬ هنوز هم نمیدانم به چه چیز٬ چه کس و کجا!  چقدر گریه میکردم٬ چه دل پری داشتم آن روزها٬ یادت می آید٬ بار کدام گناه نکرده را به دوش می کشیدم که این همه غمگین بودم؟! مدتهاست که خودم هم اشک خودم را ندیده ام٬ باور میکنی! دیگر اینجا غرور حکومت نمی کند٬ اینجا سکوت حکم میراند. مدتهاست که دیگر در جمعی سکان گفتگو را در دست نگرفته ام٬ زیاد شنیده ام٬ گوش درد گرفته ام٬ گاهی این وزوزها امانم را می برد. کلام زیبا کم شنیده ام٬ غیر از شاملو کسی برایم شعری نخوانده...! وقتی با کسی حرف میزنم اجزاء صورتش رو جابجا میکنم٬ خیلی جالبه٬ حتما امتحان کن٬ اینروزها پازل زیاد می چینم! می بینی همچنان پراکنده حرف میزنم٬ پراکنده می نویسم٬ پراکنده حرف میزنم٬ پراکنده راه میروم و ... . و تو میگوئی زبان وبلاگ نویسی نمی دانم! می بینی هنوز یاد نگرفته ام زبانتان را! یادت می آید با همه می جنگیدم؟! نمیدانم کدام حق نداشته ام را خورده بودند! حالا اما نه حقی دارم و نه توانی که حقم را طلب کنم! چقدر راه می رفتم! نفس ندارم برای قدم برداشتن! آدمها برایم غریبه اند٬ به خیابان که میروم حس اصحاب کهف را دارم یا نه شاید این درست نباشد٬ حس انسانهای غارنشین را دارم! باورت نمی شود پول من هم با این آدمها فرق دارد!نوشتنی زیاد دارم اما گفتنی هیچ!

نمیدانم چرا این همه را اینجا برایت نوشتم!شاید چون فقط تو از گذشته ام میدانی٬ از آن سر پرشور!

 و یادم نمی آید چرا بر شانه ات زدم! فقط سوال نکن٬ عادت جواب دادن را ترک کرده ام! اما یک چیز را می دانم ! دیوانگی هایت را دوست دارم و گاهی شیطنت می کنم و به دیوانگی هایت چنگ میزنم٬ نمیخواهم آزارت دهم٬ اعتنا نکن٬ راهت را برو٬ ... !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:20  توسط سپیده   | 

تا حالا شده بترسی؟! خیلی زیاد، اونقدر زیاد که نتونی چشماتو باز کنی، اونقدر عمیق که از هرکی میاد طرفت فرار کنی، ... !

من دارم می ترسم، نفهمیدم چی شد، اما یهو یه صدایی اومد و من ترسیدم ، صدای شکستن، خرد شدن، بعد از اون صدا همیشه میترسم، از همه آدما می ترسم، اونا قوین، اونا مسلحن، من نه سلاح دارم ، نه قدرت، فقط یه چیزایی دارم و میدونم که به هیچ دردی نمیخوره، من از همه آدما فراریم، به غیر از چند نفر که هنوز ازشون نترسیدم، من از تاریکی نمی ترسم، تاریکی رو دوست دارم، من از خودم می ترسم،من کوچیک شدم اونقدر که هرکسی میتونه منو قورت بده، من فقط خودمو دارم، باید با خودم کنار بیام، باید بفهمم، باید نترسم، باید بجنگم،....! واقعا این همه کارو خودم تنهایی انجام بدم؟!

من از فردای شهری که توش نفس میکشم میترسم، من از گرسنگی مردم کشورم می ترسم، من از جنگ می ترسم...!

قبلنا نمی ترسیدم، اون سنگفرشای خیابون ولیعصر و اون حکاکیها رو خیلی دوست داشتم، اما الان از اون طرحها هم می ترسم، ...

من از تنهایی می ترسم...............................................  

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:48  توسط سپیده   | 

بی تفاوتی ٬ فراموشی٬ رها کردن٬ نخواستن٬ نبودن٬ دوست نداشتن٬ خونسردی٬ بی وزنی٬ سکوت٬ سکوت٬ سکوت٬...

اینا حسهاییه که اینروزا تجربشون می کنم٬ از کنار آدمها میگذرم بی انکه ببینمشون٬ به حرفهاشون رو میشنوم بی انکه بهشون گوش کنم٬ ابراز دوست داشتن و عشق می کنم بی انکه احساسی نسبت بهشون داشته باشم٬ بهشون خیره میشم بی انکه بفهممشون٬ ...

میخورم بی انکه گرسنه باشم٬ میخندم بی انکه خندیده باشم٬ حتی گریه می کنم بی انکه گریه کرده باشم٬ حرف میزنم بی انکه معتقد باشم ٬...

اما بیشتر سکوت میکنم٬ میگذارم٬ میگذرم٬ ...

دیگر اما نمی جنگم٬ نمی دوم٬ نمی خواهم ٬ ...

کسی را دوست ندارم٬ عاشق نیستم٬ انتظار نمی کشم٬ دردی ندارم٬ غصه نمی خورم٬ دلم برای کسی نمی تپد٬ دلم برای کسی نمی سوزد٬ اولویتها را فراموش کرده ام٬ چیزی نمی خواهم٬ عصبانی نمی شوم٬ حتی فکر هم نمی کنم٬...

آرزوی نبودن هم ندارم٬ هستم بی انکه بوده باشم٬ ...

جالب است که مینویسم٬ بی انکه نوشته باشم!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:27  توسط سپیده   | 

همه چیز رو تو این دنیای بزرگ تجربه کردم و هیچ چیز به اندازه موفقیت شاد و آرومم نکرد! به اندازه اثبات شدن٬ احتیاج دارم به یه چیزی مثل نمره بیست گرفتن تو مدرسه٬ مثل تشویق شدن تو یه کلاس ۴۰ نفره! الان به تنها چیزی که نیاز دارم علمه٬ دونستن! به تنها بودن و خوندن! باید تنها باشم!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:8  توسط سپیده   |