تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده
مدتیه که دیگه نوستالژی ندارم، اصلا انگار گذشته ای نداشتم هرگز، دارم تمام تعلقاتم به گذشته رو از دست میدم اونقدر که خواستم فراموش کنم و موفق شدم ... گذشته دیگه برام واقعا گذشته و تموم شده، الان یه آدمیم که اگه همین فردا صبح تصمیم بگیرم که برم برای همیشه یه جای دور زندگی کنم هیچی جلودارم نیست، هیچ بند و تعهد و تعلقی دیگه برام معنا نداره، قبلنا میخواستم همه چیز رو محکم نگه دارم که تغییر نکنه، میخواستم بمونم تو لحظه هام اما الان حتی وقتی آدما رو میبینم که چه محکم نگه داشتن که نریزه خندم میگیره...بذار بریزه وقتی ریخت خوشحال تری، رهاتر. زندگی تو این حال یه خلسه خوبی میده بهم، انگار همیشه مستم، آدما رو میبینم که گوشه کنار حرف میزنن و همدیگرو میچسبن که شاید نیروی چسبندگی مانع جدا شدنشون بشه، من اما میچرخم بی توجه به اونها، شاد نیستم اما حس رهایی دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:6  توسط سپیده   | 
بچه تر که بودم همیشه جامدادی و پاک کن و مداد و کتاب و دفتر گم میکردم یا جا میذاشتم، هیچ امتحانی نبود که سوال جا نندازم، حتی موقع دیکته نوشتن کلمه جا مینداختم، پاک کن گم کردنم به جایی رسیده بود که مامانم پاک کن رو سوراخ میکرد مینداخت گردنم. بزرگتر که شدم هرگز اتچمنت ایمیل ها رو اتچ نکردم، هرگز آخرین ورژن فایل ها رو برای استادام و مدیرام نفرستادم، در کل سی سال زندگیم فقط بیست درصد از هوش و حواسم رو استفاده کردم، هشتاد درصد دیگش رو تو یه عالم دیگه بودم و هستم، همیشه صفت اصلیم گیج بود، استاد عکاسیم، استاد فوتسال، استادای دانشگاه، رئیسای کارام، دوستام، خونوادم. همه پسرایی که باهاشون دوست بودم یا معاشرت میکردم بدون استثنا مطمئن بودن که من به یه آدم دیگه فکر میکنم و اونا رو دوست ندارم چون همیشه خصوصا در مواقع رومانتیک پرت میشدم و میشم به ناکجاآبادی که نمیدونم کجاست، چی بوده ماجراش، چی قراره بشه و این ناکجاآباد خالیه، یه خلأ که برمودای ذهن منه...همیشه بعد از اینکه یه ماجرای رومانتیک تموم میشه به کارهایی که دوست داشتم بکنم و نکردم به خاطر نداشتن تمرکز و حرفهایی که نزدم فکر میکنم...از وقتی که دارای شخصیت حقیقی شدم همه کارتهام و مدارکم مهر قرمز المثنی داشتن، کارتهای کلاس زبان، آموزشگاهها، کارت دانشجویی لیسانس و فوق لیسانس و هر کاغذ مهمی که فکرش رو بکنید...الانم دیروز و امروز اصل مدرک لیسانس و کیف پولم با همه کارتهای توش رو گم کردم...نصف عمر مفیدم رو صرف مدرک المثنی گرفتن کردم، اتو رو یادم میره از برق بکشم، در رو یادم میره قفل کنم، تو رانندگی یادم میره پشت فرمونم یه بار محکم رفتم کوبیدم به دیوار اتوبان مدرس، خرو جیها رو بدون استثنا رد میکنم، اگه کسی عقب داره سوار میشه حواسم میره یهو راه میفتم...کنکور چیه؟ روز کنکور وقتی گفت داوطلبان عزیز وقت تمام است من تازه به خودم اومدم و فهمیدم ای دل غافل کنکور بود!!!!!!!و از این دست داستانها که هرروز و هرشب منو تکرار کرده...دل غافل، دل شیدا!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10:6  توسط سپیده   | 

مامان بزرگ این روزها حال خوشی نداره، بچه هاشو با هم قاطی میکنه زمان براش کم کم داره بی معنی میشه

 مامان بزرگم سالهاست که چشم انتظاره، جوونتر که بود شبانه روز رادیوی کوچکش یکسره به گوشش بود، یک عمر گوشش به رادیو بود و چشمش به در که شاید خبری … پسر شونزده سالش هفت سال تو زندان بود، وقتی بیرون اومد مرد ساکتی بود با چشمانی باهوش و من یادم میاد روزی رو که برگشت توی اون خونه ای که شیشه های رنگی داشت و مامان بزرگ که بزرگ شدن پسرش رو از پشت میله ها تماشا کرد، عکس طالقانی رو که با ویترای درست کرده بودن رو طاقچه خونه مامان بزرگ خوب یادم میاد... پسر دیگش دو ماهه عقد کرده بود که بردنش و مامان بزرگ که رفته بود دست نوشته ها و کتاب ها رو بریزه تو جوب...اونم سه سال پشت میله ها بود،مامانم که اشک میریخت و دست نوشته هاش رو تو بشکه لباسشویی می شست... مامان بزرگ پسر دیگش رو به زور راهی کرد و هرگز نتونست دوباره ببینتش، بیش از این هم امیدی نداره که ببینتش، بیشتر از سی سال...امروز که پیشش بودم از همین پسرش حرف میزد، از قبل از رفتنش، یه بار از همین رادیوها شنید که ح...ی غرق در خون شد، غصه خورد، ریزریز اشک ریخت، بازجویی ش کردن، محکم ایستاد همیشه، همیشه زن باهوش و قویی بود...قالی میبافت جوونیاش، مامان بزرگ ۱۷ تا قالی بافته، بالای همشون ریز نوشته ب.ه...ی، دوتا پسر دیگه مامان بزرگ ایران نیستن، دکترا دارن...مامان بزرگ گاهی که سرحالتره میگه بچه هام کوچیک که بودن و اذیت میکردن بهشون میگفتم «دربه در شی» ، دیدی بچه هام دربه در شدن...کمر مامان بزرگ کم کم خم شد، پاهاش دیگه پیش نمیبرندش...مامان بزرگ هیچوقت از اون روزها و خاطره هاش حرفی نزد، هیچوقت. و هنوز نگرانه که نکنه نفرین اون بوده که در حق بچه هاش اثر کرده، نگرانه که خدا خدایی کرده باشه در این یه مورد براش...  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 18:31  توسط سپیده   | 
جهان سوم خانه ناامن من است، جهان سوم اینجاست،جایی که سهم زنانش از زنانگی تنها حجاب اجباری است، تنها بدنی است پوشیده در سیاهی چادر و مقنعه و مانتو بی هیچ پیچ و تابی، جهان سوم منطقه ای، محدوده ای، کشورهایی، ...کشور من است که در گرمای آفتاب تابستانش زنان باندپیچی شده ای را میبینی که گوشه ای از خیابان نیمه بیهوش افتاده اند و در سمت دیگر پلیس از امنیت اخلاقیشان دفاع می کند، جایی که تجاوز حکم رفع نیاز و حاجت دارد...جایی که مردانش در زندانند و نامردان در خیابان ها جولان میدهند، جهان سوم اوین است، جهان سوم چشمان نگران است، ناامیدی مردمان، جهان سوم بغض فروخورده مااست، جایی است که شاد بودن توان میخواهد...جهان سوم جایی است که پدران و مادران با چشمان پر از اشک در فرودگاه و قبرستان جوانانشان را بدرقه می کنند، جهان سوم جهان منتظران است، جهان دلنگران ها، جایی که ترکش میکنیم و دلمان برایش می تپد و کتابهایمان را، دوستانمان را، بودنمان،... را میگذاریم و ترکش میکنیم و چشم و دل از آن برنمیداریم...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 22:9  توسط سپیده   | 
اون اوایلی که اومده بود اینجا گفت خیلی خوش خنده ای، راست میگفت، هرکی هرچی میگفت پخش زمین بودم، از فرط خنده اشکم درمیومد...اما حالا مدتیه که از اون خنده ها هیچ خبری نیست، جدی شدم، سرگردان...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 16:20  توسط سپیده   | 
به میرحسین موسوی رای میدهم

او آرام است، کمتر شعار میدهد، بیشتر اهل تفکر است تا تکلم. به موسوی رای میدهم چرا که نیاز به فکر کردن را امروز بیش از پیش حس میکنم. قلب ایران بیمار است و هیجان کاذب برایش ضرر دارد.
جامعه ما حالا نیاز به علمی شدن دارد، به جذب جوانانی که ذخیره این کشورند و سال های خوب جوانیشان را صرف علم آموزی کرده اند، دانشی که اگر درست جمع شود و بهینه به کار گرفته شود میتواند بزرگترین دولت های مدرن را به زانو درآورد.
در دانشکده های مدیریت این سرزمین می توانید بهترین استراتژیها و نظریه ها را بیابید پیش از اینکه دیگر دولتها آنها را به خدمت بگیرند.به موسوی رای میدهم چون او ارزش علم و تخصص را میداند.
موسوی تشنه قدرت نیست پس به جوانان فرصت فعالیت می دهد. موسوی دکتر زهرا رهنورد را همگام با خود دارد که دغدغه دختران این مملکت را میداند چرا که سال ها با آنها بوده و برای ارتقا و اعتلای دختران این جامعه تلاش کرده.
به موسوی رای میدهم به خاطر ذهنیت ساختاریافته اش و به خاطر اهداف واقع گرایانه اش. به خاطر درکش از فرهنگ ، به خاطر ردی از هنر که در نگاه و کلامش می بینم. به موسوی رای میدهم به خاطر تعریفش از رنگ ها.
او را برگزیده ام چون تفاوت دارد و استراتژی تمایز را خوب می شناسد، خوب میداند که چگونه متفاوت باشد، چگونه بیاید و چگونه ادامه دهد.
او اشتیاقی برای جنگ و درگیری ندارد، او زبانش زبان سرکوبگر نیست.
موسوی درس خوانده و ارزش دانشگاه و جایگاه دانشگاهی را می شناسد، میداند که ادبیات و هنر برای درمان این جامعه بیمار از ملزومات است.
موسوی باید برای محقق شدن اهدافش از بزرگان اقتصاد و مدیریت و فرهنگ و هنر کمک بگیرد.
امیدوارم که موسوی را به درستی شناخته باشم و بیراه نرفته باشم.

به امید پیروزی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 16:38  توسط سپیده   | 
من یه بیماری دارم به نام متعادل نبودن فشار جاه طلبی، گاهی این فشار آنچنان بالا میره که می تونم بزرگترین ریسک های زندگیم رو فاعل بشم، این فشار متغیر گاهی باعث میشه که یه سخنگو و تحلیل گر بسیار تاثیر گذار بشم و گاهی خیلی پایین میاد و افسردم میکنه تا حد مرگ...

این روزها فشار جاه طلبیم بالاست و اینجور مواقع باید ترسید، خصوصا حالا که از دنیای آروم و کم تنش ادبیات رو آوردم به دنیای پرتنش و پرهیجان مالی و فایننس و اقتصاد و بیزینس، یه دوره ای وزن کتابهای رمان کتابخونم بیشتر از وزن کتابهای مدیریتی و بیزینسیم بود، اما حالا داره به توازن میرسه...

حتی الان تحلیلم اینه که ما یه اشتباه بزرگ تاریخی کردیم و آن این بود که بزرگان و تاثیرگذارانمون رو از میون زندان رفته ها انتخاب کردیم و برای اونها کف و هورا کشیدیم و آدم های بزرگ رو که واقعا می تونستن تصمیم گیری های درست کنن، نادیده گرفتیم و فرستادیمشون به گوشه کنارها...البته انکار نمیکنم که خیلی از این آدم هایی که هزینه دادند و میدهند، و زندان رفتند و میروند، آدم های اهل تفکر و تاثیرگذار و عالمی هستند، اما شاخص های ما باید تغییر کنند، باید ملاک هایمان را برای انتخاب آدم ها تغییر دهیم، یا حداقل متغیرهای بیشتری را دخیل کنیم...

ما باید از زندانیان سیاسی یاد کنیم، گله و شکایت کنیم از وضع موجود، غصه بخوریم و دسته جمعی گریه کنیم، اما این همه غافلمون نکنه از تدوین استراتژیها و کسب دانش و علم های مورد نیاز و استفاده از آدم های عالم و تاثیرگذارمون، ...، جبهه ها رو نباید خالی گذاشت، سنگرها رو حفظ کنیم، این ادبیات، ادبیات پایداریه، ادبیاتیه که تونسته آدم های محکمی بسازه، در جبهه مقابل ما داره کار انجام میشه، هوشیار باشیم و تحلیل کنیم

پ.ن. لازمه که به پرش افکارم که در نوشته موج میزنه اشاره کنم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 11:40  توسط سپیده   | 
تو چه گوارای من نبودی
نه اورکت سبز داشتی
نه سیگار برگ می کشیدی
نه شجاع بودی
نه پوستت آفتاب سوخته و سرمازده بود
نه فلسفه میدانستی
نه آرمان خواه خلق بودی
نه شجاع بودی
نه بیابان گرد بودی
و نه حتی جیپ میراندی
من اشتباه گرفتم رفیق
چه گوارای من هنوز نرسیده...

سپیده-آبان 89

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 11:32  توسط سپیده   | 

چقدر راضیم از معاشرتهای این روزها، آدم هایی که سرشان به تنشان می ارزد، آدم های اهل فکر، اهل کار، اهل ایده، رشد می کنم این روزها، کار میکنم و فکر، وول میزنم بین مدل های ریاضی و الگوریتم ها، نظریه های اقتصادی، دنیای این روزهایم جدی است، علمی است، کاربردی است، ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 11:29  توسط سپیده   | 

آقای رئیس جمهور مردمی...!

خسته ام کردید با استراتژی مهدکودکیتان!... در آن علم و صنعت خراب شده هم حتی دوره های اصول مذاکره و شیوه ارائه مطالب کم نداشتیم!...چه شد که شما اصول سخنوری ندانسته، رئیس جمهور ما شدید با این پیشینه فرهنگی و تاریخی و علمی؟!...به خاطر خدا بیخیال دور دوم شوید آقای رئیس جمهور، چون اگر کاندیدا شوید این مردم مستضعف عاطفی شهیدپرور شما را انتخاب کرده و بر سر دستها می نشانندتان!...فقط در مهدکودکها و کلاس های دبستان یک کار یا حرف را به موجب تشویق چندبار تکرار می کردیم، شما که دانشگاه رفته اید چرا؟! 'گیر دادید به هولوکاست ، عده ای تایید کردند، عده ای خشمگین شدند، عده ای به خاطر این هوش و ذکاوتتان تحسینتان کردند، چرا همه جا تکرار می کنید؟ که خودتان و ملت را اینقدر تحقیر شده ببینید؟ و اشک در چشمان کنجکاوتان حلقه بزند؟ که کجا رفتید بچه ها ، خیلی بدید!...خسته ام محمود جان، این همه بر سر زبانها بودن و هرروز تیتر اخبار بودن را بیش از این طاقت ندارم!...نامه بهمن قبادی را خواندی در اعتراض به بازداشت رکسانا صابری؟...مگر در تقبیح نژادپرستی حرف نمیزدی؟ پس چرا جلوی فعالیت NGO های آموزشی کودکان افغان را میگیری؟...از اقتصاد چه میدانی یا مشاورانت حتی؟ خبر از نرخ بیکاری داری آیا؟... کاری کردی که در ایران ماندن حماقت است، کسانی که به هر دلیلی هنوز اینجا مانده اند احمق محسوب میشوند!....محمود جان تمومش کن، منم مثل خودت خستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط سپیده   |