مامان بزرگ این روزها حال خوشی نداره، بچه هاشو با هم قاطی میکنه زمان براش کم کم داره بی معنی میشه
مامان بزرگم سالهاست که چشم انتظاره، جوونتر که بود شبانه روز رادیوی کوچکش یکسره به گوشش بود، یک عمر گوشش به رادیو بود و چشمش به در که شاید خبری … پسر شونزده سالش هفت سال تو زندان بود، وقتی بیرون اومد مرد ساکتی بود با چشمانی باهوش و من یادم میاد روزی رو که برگشت توی اون خونه ای که شیشه های رنگی داشت و مامان بزرگ که بزرگ شدن پسرش رو از پشت میله ها تماشا کرد، عکس طالقانی رو که با ویترای درست کرده بودن رو طاقچه خونه مامان بزرگ خوب یادم میاد... پسر دیگش دو ماهه عقد کرده بود که بردنش و مامان بزرگ که رفته بود دست نوشته ها و کتاب ها رو بریزه تو جوب...اونم سه سال پشت میله ها بود،مامانم که اشک میریخت و دست نوشته هاش رو تو بشکه لباسشویی می شست... مامان بزرگ پسر دیگش رو به زور راهی کرد و هرگز نتونست دوباره ببینتش، بیش از این هم امیدی نداره که ببینتش، بیشتر از سی سال...امروز که پیشش بودم از همین پسرش حرف میزد، از قبل از رفتنش، یه بار از همین رادیوها شنید که ح...ی غرق در خون شد، غصه خورد، ریزریز اشک ریخت، بازجویی ش کردن، محکم ایستاد همیشه، همیشه زن باهوش و قویی بود...قالی میبافت جوونیاش، مامان بزرگ ۱۷ تا قالی بافته، بالای همشون ریز نوشته ب.ه...ی، دوتا پسر دیگه مامان بزرگ ایران نیستن، دکترا دارن...مامان بزرگ گاهی که سرحالتره میگه بچه هام کوچیک که بودن و اذیت میکردن بهشون میگفتم «دربه در شی» ، دیدی بچه هام دربه در شدن...کمر مامان بزرگ کم کم خم شد، پاهاش دیگه پیش نمیبرندش...مامان بزرگ هیچوقت از اون روزها و خاطره هاش حرفی نزد، هیچوقت. و هنوز نگرانه که نکنه نفرین اون بوده که در حق بچه هاش اثر کرده، نگرانه که خدا خدایی کرده باشه در این یه مورد براش...
این روزها فشار جاه طلبیم بالاست و اینجور مواقع باید ترسید، خصوصا حالا که از دنیای آروم و کم تنش ادبیات رو آوردم به دنیای پرتنش و پرهیجان مالی و فایننس و اقتصاد و بیزینس، یه دوره ای وزن کتابهای رمان کتابخونم بیشتر از وزن کتابهای مدیریتی و بیزینسیم بود، اما حالا داره به توازن میرسه...
حتی الان تحلیلم اینه که ما یه اشتباه بزرگ تاریخی کردیم و آن این بود که بزرگان و تاثیرگذارانمون رو از میون زندان رفته ها انتخاب کردیم و برای اونها کف و هورا کشیدیم و آدم های بزرگ رو که واقعا می تونستن تصمیم گیری های درست کنن، نادیده گرفتیم و فرستادیمشون به گوشه کنارها...البته انکار نمیکنم که خیلی از این آدم هایی که هزینه دادند و میدهند، و زندان رفتند و میروند، آدم های اهل تفکر و تاثیرگذار و عالمی هستند، اما شاخص های ما باید تغییر کنند، باید ملاک هایمان را برای انتخاب آدم ها تغییر دهیم، یا حداقل متغیرهای بیشتری را دخیل کنیم...
ما باید از زندانیان سیاسی یاد کنیم، گله و شکایت کنیم از وضع موجود، غصه بخوریم و دسته جمعی گریه کنیم، اما این همه غافلمون نکنه از تدوین استراتژیها و کسب دانش و علم های مورد نیاز و استفاده از آدم های عالم و تاثیرگذارمون، ...، جبهه ها رو نباید خالی گذاشت، سنگرها رو حفظ کنیم، این ادبیات، ادبیات پایداریه، ادبیاتیه که تونسته آدم های محکمی بسازه، در جبهه مقابل ما داره کار انجام میشه، هوشیار باشیم و تحلیل کنیم
پ.ن. لازمه که به پرش افکارم که در نوشته موج میزنه اشاره کنم :)
سپیده-آبان 89
چقدر راضیم از معاشرتهای این روزها، آدم هایی که سرشان به تنشان می ارزد، آدم های اهل فکر، اهل کار، اهل ایده، رشد می کنم این روزها، کار میکنم و فکر، وول میزنم بین مدل های ریاضی و الگوریتم ها، نظریه های اقتصادی، دنیای این روزهایم جدی است، علمی است، کاربردی است، ...
آقای رئیس جمهور مردمی...!
خسته ام کردید با استراتژی مهدکودکیتان!... در آن علم و صنعت خراب شده هم حتی دوره های اصول مذاکره و شیوه ارائه مطالب کم نداشتیم!...چه شد که شما اصول سخنوری ندانسته، رئیس جمهور ما شدید با این پیشینه فرهنگی و تاریخی و علمی؟!...به خاطر خدا بیخیال دور دوم شوید آقای رئیس جمهور، چون اگر کاندیدا شوید این مردم مستضعف عاطفی شهیدپرور شما را انتخاب کرده و بر سر دستها می نشانندتان!...فقط در مهدکودکها و کلاس های دبستان یک کار یا حرف را به موجب تشویق چندبار تکرار می کردیم، شما که دانشگاه رفته اید چرا؟! 'گیر دادید به هولوکاست ، عده ای تایید کردند، عده ای خشمگین شدند، عده ای به خاطر این هوش و ذکاوتتان تحسینتان کردند، چرا همه جا تکرار می کنید؟ که خودتان و ملت را اینقدر تحقیر شده ببینید؟ و اشک در چشمان کنجکاوتان حلقه بزند؟ که کجا رفتید بچه ها ، خیلی بدید!...خسته ام محمود جان، این همه بر سر زبانها بودن و هرروز تیتر اخبار بودن را بیش از این طاقت ندارم!...نامه بهمن قبادی را خواندی در اعتراض به بازداشت رکسانا صابری؟...مگر در تقبیح نژادپرستی حرف نمیزدی؟ پس چرا جلوی فعالیت NGO های آموزشی کودکان افغان را میگیری؟...از اقتصاد چه میدانی یا مشاورانت حتی؟ خبر از نرخ بیکاری داری آیا؟... کاری کردی که در ایران ماندن حماقت است، کسانی که به هر دلیلی هنوز اینجا مانده اند احمق محسوب میشوند!....محمود جان تمومش کن، منم مثل خودت خستم...